
خاطراتی از شهید هادی واثقی
خواهر شهید : شهید از کودکی به روحانیت بسیار علاقه داشتند و همیشه به جای بلندی می رفتند و چون سن کمی داشتند به ما می گفتند چادرهای تان را بدهید و با چادرمان عمامه درست می کرد و به سرش می گذاشت و می گفت بنشینید به سخنرانی من گوش دهید.
ـ تفاوت سنی من و شهید 2 سال بود و همیشه توصیه می کرد شما زینب گونه باشید . حجاب تان را رعایت کنید و همیشه در صحنه انقلاب حضور داشته باشید .
برادر شهید : شهید در حوزه قم مشغول تحصیل بودند و از قم تماس می گرفت که اگر خانواده اجازه می دهند همراه کاروان به جبهه اعزام شوم شهید بسیار مورد علاقه پدر و مادر و اعضای خانواده بود . پدرمان می گفت شما در حال تحصیل هستید درستان تمام شد در تابستان به جبهه بروید و شهید در جواب به پدرمان گفت:« لبیک گفتن به ندای رهبر فصل نمی شناسد» لذا به احترام خانواده از قم راهی نور شد وقتی به منزل آمد به ایشان گفتم حالا اصرار دارید که حتماً با این کاروان اعزام شوید یک پیشنهاد دارم ما 5 برادر قرعه کشی می کنیم نام هر که افتاد او به جبهه می رود ولی شهید در جواب گفتند:« قرعه کشی یعنی چه! شما باید بمانید و من می روم» و ایشان رفت و دیگر بر نگشت