http://shohada.org/index.php/fa/shahid/content/371159

شناسه خبر: 371159
۱۴۰۳-۱۱-۱۷ ۱۵:۴۱

خاطراتی از شهید ابوالقاسم یزدانی خردمندیچالی

چراغعلی یزدانی- پدر شهید : زمانی که می خواست به جبهه برود خوشحال بود و آمد پیش من و گفت می خواهم به جبهه بروم گفتم نمی خواهد بروی می خواهم برایت عروسی بگیرم . آن زمان یکی از دام ها را کنار گذاشته بودم تا برای عروسی اش بکشم و خرج مراسم شود . ایشان گفت:« بگذار دام باشد بزرگتر می شود و من می روم و بر می گردم بعداً عروسی می گیریم .»

گلین بزرگی- مادرشهید : زمانی که ایشان بچه بودند حدوداً 5 ساله بودند عمه شوهرم که نابینا بود ، شوهرش هم فلج بود فرزندی هم نداشتند به خانه ما آمدند  و گفتند یکی از بچه های خود را به ما بدهید که هیچ کدام از آن ها قبول نکردند ولی ابوالقاسم قبول کرد و رفت و آن ها هم در همسایگی ما زندگی می کردند و ابوالقاسم هم مانند  پدر و مادر واقعی آن ها را دوست داشت و همیشه در کنارشان بود .

حر احمد اتویی- دوست و همرزم شهید : در شب عملیات هر کس در حال و هوای خود بود و همه از یکدیگر حلالیت می طلبیدند و گریه می کردند و با خدای خود راز و نیاز می کردند دراین حال و هوا متوجه شدم ابوالقاسم نیست . دنبالش گشتم ولی پیدایش نکردم از بچه ها پرسیدم کسی از او خبر نداشت همین طور که دور و اطراف را نگاه می کردم دیدم صدای گریه کسی می آید جلو رفتم دیدم ابوالقاسم گوشه ای نشسته و دارد گریه می کند ایشان وقتی من را دید من را بغل کرد و بوسید و گفت:« شاید دیگر تو را نبینم» از داخل جیبش یک عدد ساعت کامپیوتری بیرون آورد داد به من و گفت:« این هدیه ناقابل را به دست همسرم فاطمه خانم برسان و بگو من را ببخشد که نتوانستم او را دلشاد کنم .» من به او گفتم چرا این حرف را می زنی ؟ گفت :« خواب دیدم که شهید می شوم» ولی من باور نکردم تا این که بعد از شهادتش فهمیدم که شهادت واقعا سعادت می خواهد که ما نداشتیم .