https://shohada.org/en/node/179215
شناسه خبر: 179215
2022-3-10 04:38
عشق به جهاد
در یکى از مدارس روستا بنام مدرسه امام حسین)ع( در کلاس سوم راهنمایى مشغول به تحصیل بود. یک روز برادر دیگرم مهدى - سال 1365 - به من گفت: مىدانى چه خبر شده است؟ گفتم: نه، گفت: علىاصغر مدرسه را رها کرده و مىخواهد به جبهه برود. روز بعد ماشین بسیج به روستا آمد. روبروى مدرسه امام حسین)ع( رفتم. ماشین هم مقابل درب مدرسه ایستاده بود. یک دفعه علىاصغر به طرفم آمد و گفت: برادر با من کارى ندارى مىخواهم با همین ماشین به جبهه بروم. شما مواظب پدر و مادر باش. صورتش را بوسیدم، سوار ماشین شد و رفت: من هم به پدر و مادرم اطلاع دادم که علىاصغر به جبهه رفت. پدر و مادرم بسیار خوشحال شدند. به من گفتند: حال که مىخواهد برود کارش نداشته باشید، دست خودش نیست. در دلش مهر خداوند است که اینقدر به جبهه علاقمند است. بعد از یک ماه به مرخصى آمد. یادم هست دقیقاً هفت روز مرخصى گرفته بود. در این مدت هفت روز که به مرخصى آمده بود، با خودش مىخندید و برایم از جبهه تعریف مىکرد. مدت پنج روز که از مرخصىاش گذشت به من گفت بیا تا سر قبر شهیدان برویم. رفتیم و فاتحهاى خواندیم. یک دفعه به من گفت: برادر این سرى که به جبهه بروم برنمىگردم. یک چوبى را برداشت و بادست خودش کنار قبر شهید قدوسى شکل قبرش را کشید و گفت: در همین مکانى که خط کشیدم من را به خاک بسپارید. روز بعد عازم جبهه شد. حدود 17 الى 20 روز طول کشید. سوار ماشین بودم. از خواف به روستا مىآمدم. در داخل ماشین به من گفته شد پدرت خانه است؟ گفتم: بلى، از پدرم چه مىخواهى؟ گفت: برادرت علىاصغر زخمى شده و در بیمارستان است. تا این حرف را بهمن گفت، من فوراً فهمیدم که برادرم علىاصغر شهید شده است. رفتم که به پدرم این خبر را بدهم. پدرم جلو درب منزل ایستاده بودم و فکر مىکرد. تا اسم علىاصغر را بردم به من گفت: خودم خواب دیدم که علىاصغر شهید شده است. پدرم خدا را شکر کرد و به منزل رفت. هنوز به منزل نرفته بود که یک سیدى از بچههاى بنیاد شهید تربت حیدریه آمد و پدرم را به بنیاد برد. روز بعد هم پیکر پاکش را در همان روستا به خاک سپردند.