https://shohada.org/en/node/179894
شناسه خبر: 179894
2022-3-10 04:47
خاطرات سیاسی
به روایت از علی اکبر باقری : خاطره ای که یادم هست، یک روز برادرم محمد که به تربت آمده بود هنوز اوایل انقلاب بود و در مسجد جامع مراسم بود و مرحوم آقای زبدی منبر بودند، که من همراه برادرم محمد به مسجد رفتیم . قرار بود بعد از سخنرانی حاج آقای زبدی از آنجا راهپیمائی شروع شود که ماموران رژیم شاه، گاز خفه کننده انداختند . داخل مسجد و مردم متفرق شدند که ما هم از مسجد بیرون آمدیم و بطرف خانه روانه شدیم که یک مرتبه سربازان ما را دیدند و چون من لباس روحانی به تن داشتم، سربازان حساسیت به خرج دادند و به طرف ما حمله کردند. که ما فرار کردیم و به طرف کوچه ای رفتیم. بعد برادرم گفت: یک کاری می کنیم تا این سربازها بیایند داخل کوچه و بعد تو کمک کن تا با چوب باتوم به سرش بکوبم و بعد به طرف سرباز اشاره کرد که ما اینجا هستیم بیا . ولی سرباز جرات نکرد بیاید و نهایتا چون ما راه برگشت نداشتیم و کوچه بن بست بود رفتیم روی پشت بام خانه ای که آخر کوچه بود و صاحب خانه را صدا زدیم. با کمک صاحبخانه از پشت بام به داخل حیاط رفتیم و از درب پشتی منزلشان به کوچه دیگر رفتیم و به خانه برگشتیم.