https://shohada.org/en/node/180916
شناسه خبر: 180916
2022-3-10 05:00
خاطره شماره 24 - شهید حسن انفرادی حسن آبادی
علي انفرادي : اوايل انقلاب بين مردم اردکان اختلاف در گرفته بود. حسن آن زمان در اطلاعات سپاه بود .جلسات متعددي براي حل اختلاف آنها تشکيل داد . قبل از آنکه حسن به آنجا برود، بسياري چون شناختي از سپاه نداشتند با ورود بچه هاي سپاه به اردکان موافق نبودند ، اما حسن در همان جلسه اول به آنها گفته بود :من براي حل اختلاف اين جا هستم .هر قدر واکنش نشان دهيد ، من حرفم را مي زنم پس اول بشنويد بعد قضاوت کنيد .بعد از چند روزي يک نفر از اهالي اردکان را ديدم ، بعد از احوالپرسي گفت :اين انفرادي که به منطقه آمده چه نسبتي با شما دارد ؟جواب دادم :برادرم است چطور مگر ؟
گفت :از وقتي که به اردکان آمده الحمد الله تمام اختلافات بين مردم را حل و فصل کرده، پير و جوان به حرفش گوش مي دهند .مردم همه دوستش دارند .
يکي از آشنايان از دوران انقلاب اسلحه اي در دستش بود ، هر قدر از او بازجويي کرده بودند، داشتن اسلحه را انکار نکرده بود .يک روز حسن پيش من آمد و گفت :داداش فلاني اسلحه دارد و مي دانم اگر خودم به او مراجعه کنم ، زير بار نمي رود. بيا با اتفاق پسر عمو که با او نزديک تر است ، به خانه اش برويم تا در اين مورد با او صحبت کنيم. با اين که نگران اين قضيه بودم ، قبول کردم .به اتفاق حسن و پسر عمو به خانه آن بنده خدا رفتيم ، حسن خيلي گرم و صميمي رفتار کرد ، بعد از شام نشست و خيلي آرام با او صحبت کرد، گفت :ببين برادر ، من مامورم اسلحه را از تو تحويل بگيرم حالا اگر حاضر نشوي اسلحه را بدهي ، مجبورم خودت را ببرم ، آيا دوست داري اينطور شود ؟پس بيا با ما همکاري کن ، ببين من حتي به لحاظ آشنايي نمي توانم از اين اسلحه چشم پوشي کنم او کمي فکر کرد ، به اتاق ديگر رفت و با اسلحه و فشنگ هايش برگشت .پسر عمويم اشک در چشمش جمع شده بود .مي گفت :انتظار ديگري داشتم ، اما برخورد خوب حسن از يک اتفاق ناگوار جلو گيري کرد .