https://shohada.org/en/node/181655

شناسه خبر: 181655
2022-3-10 05:09

عشق به جهاد 2

به روایت از صغری امامی جرفی : یک دفعه من، پدر و مادرم و برادرانم به عروسی دعوت شده بودیم و هر چه ما به برادرم علیجان اصرار کردیم که همراه ما به عروسی بیاید قبول نکرد. و تنها در خانه ماند. آن زمان مادرم تمام شناسنامه هایمان را در کمد گذاشته بود بعد از ما از مجلس عروسی برگشتیم، دیدیم در کمد باز است و علیجان هم نیست. اول فکر کردیم که دزد آمده، اما وقتی دیدیم همه ی شناسنامه ها هستند جز شناسنامه برادرم علیجان. او شناسنامه اش را برداشته بود تا بتواند برای اعزام به جبهه ثبت نام کند که آنها به او گفته بودند که باید رضایت پدر و مادر را هم داشته باشی. برای همین فرم رضایت نامه را با خود به خانه آورد ولی پدرم رضایت نداد و علی ناراحت و غمگین به پایگاه برگشت، که آن ها به او گفته بودند اگر ازدواج کنی نیازی به رضایت پدر و مادر نداری، می توانی برای اعزام به جبهه ثبت نام کنی.