https://shohada.org/en/node/181746

شناسه خبر: 181746
2022-3-10 05:10

ایثار و فداکاری

یادم می آید در دوران نوجوانی من و محمد علی به همراه دو نفر از دوستانمان بنام دلدار و محمودی هر کدام با دوچرخه به مدرسه سارمران می رفتیم . هنگام برگشت از مدرسه سوار دوچرخه هایمان شدیم و به راه افتادیم . در بین راه پسری بنام خالقی که قوی هیکل بود با اسب دنبالمان کرد تا دوچرخه ی یکی از ما چهار نفر را بگیرد . البته او از نظر ذهنی کمی مشکل داشت ما فرار می کردیم ولی او با سرعت به دنبالمان آمد و ما را در گوشه ای گیر انداخت محمد علی به ما گفت : بچه ها فرار کنید بروید من خودم از عهده او بر می آیم ما به گوشه ای دیگر فرار کردیم و خالقی محمد علی را در گوشه ای عقب راند و با شلاقی که به اسبش می زد آن قدر به سروصورت ایشان زد که سرو صورتش کبود شد و بالاخره ایشان با هر ترفندی بود فرار کرد و به ما ملحق شد و همه باهم فرار کردیم ولی ایشان خودش را به خاطر ما به خطر انداخت تا به ما صدمه نرسد.