https://shohada.org/en/node/182653
شناسه خبر: 182653
2022-3-10 05:21
خاطره شماره 33 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد
یادم می آید در منطقه که بودیم یک شب ابوالفضل به من گفت : من می خواهم بروم داخل سنگر عراقی ها و چتر منوز آنها را بردارم وگفت: تا من چترهای منور را نیاورم و از آنها نگیرم نمی آیم باهم راه افتادیم . اتفاقاً ابوالفضل همان شب تیر به پایش خورد ویک مقدار از پایش پوستش برداشته شد بعد داخل سنگر یکی از عراقی ها رفتیم که خواب بود ویکی هم بیرون از سنگر کشیک می داد و ابوالفضل از پشت رفت و دهانش را گرفت و به من گفت : که دستمال داری ؟ و از من دستمال گرفت و دهان آن عراقی را بست و داخل سنگرشان شیشه های مشروب و پاستور ریخته بود وخیلی کثیف بود وآن عراقی که داخل سنگر خواب بود به او کاری نداشتیم چون ترسیدیم سرو صدا شود ولی آن یکی را دست و پایش را بستیم و به همراه خودمان آوردیم و اتفاقاً در بین راه تیر اندازی کردند وتیر به او خورده و کشته شد وما دیگر آن عراقی را نیاوردیم فقط اسلحه اش را برداشتیم و به همراه خودمان آوردیم .