https://shohada.org/en/node/183077

شناسه خبر: 183077
2022-3-10 05:25

عشق به جهاد

راوی خدیجه اسماعیلی: علی اکبر در یکی از روستاهای منطقه ی احمدآباد مشهد معلم بود چند روزی از رفتنش نگذشته بود که دیدم ایشان به روستا برگشته است با خود گفتم علت آمدنش چیست؟ درست در همان ایام جبهه نیاز مبرمی به نیروهای بسیجی داشت ولی ایشان نگفت برای رفتن به جبهه آمده است چون نمی خواست کسی بفهمد. موقع امتحانات دانش آموزان هم بود لذا از آمدن ایشان تعجب کرده بودیم آمدنش برای ما غیر منتظره بود تا این که روز بعد دیدم لباس ها و پوتین هایش را آماده می کند به خاطر این که از این حالت تعجب و سر در گمی در آیم گفتم برادر باز می خواهی بروی؟ ولی نگفتم چرا. ایشان یک نگاه پر معنا به من کرد که بیانگر خیلی حرف ها بود و کنایه از این که آیا جبهه رفتن هم باز می خواهد؟ آیا هموطنان ما در رنج باشند و ما در خانه بنشینیم که به ما خوش بگذرد خلاصه با همان نگاه همه چیز را به من فهماند من از داخل حیاط به سوی خانه رفتم ولی هیجان زده بودم که چرا جوابم را نداد که دیدم دنبالم آمد و گفت خواهرم منظورت از این که باز می خواهی بروی جبهه بود، یا محل تدریسم؟ گفتم: نه منظورم جبهه نبود گفت پس مرا ببخش خواهر که جوابت را ندادم چون من فکر کردم جبهه بود چون از شما بعید دانستم که این حرف را بگویی و این آخرین باری بود که به جبهه رفت و همیشه در خاطرم هست.