https://shohada.org/en/node/183888
شناسه خبر: 183888
2022-3-10 05:35
خاطرات سياسي
راوی جواد ارشادی: خاطره ای از مسعود در ذهنم که مربوط به اوایل انقلاب است یادم هست، آنروزهای اول انقلاب که طرفداران شاه در شهر قوچان با چوب و چماق ریخته بودند داخل شهر برای اذیت و آزار مردم. قرار شد که عده ای از مردم مشهد بروند قوچان. همبستگی خودشان را با مردم قوچان اعلام کنند. من و مسعود هم آن روز رفتیم قوچان، ابتدا کمی توی خیابانها راهپیمایی کردیم، بعد رفتیم داخل مسجد برای استماع سخنرانی، مراسم که تمام شد، از مسجد آمدیم بیرون، توی خیابان بین انقلابیون و هواداران شاه درگیری بوجود آمد. شهربانی هم که دنبال بهانه می گشت، به طرفداری از چماقداران وارد عمل شد. توی خیابانها آنچه بود فقط دود و آتش بود و گاز اشک آور، نزدیکی های شب، هوا تقریبا"تاریک شده بود، آتش و دود همه فضای خیابان را پر کرده بود، ازطرف دیگر سورش گاز اشک آور، چشمها را می سوزاند، خلاصه دست مسعود را گرفتم که گمش نکنم، چون از نظر سنی کوچک بود. همینطوری چشمهای خودمانرا بستیم و شروع به دویدن کردیم از توی کوچه پس کوچه های شهر قوچان خودمان را به خارج شهر مکان ماشینهایی که از مشهد با آنها آمده بودیم رساندیم. وقتی رسیدیم به ماشینها، طرفداران شاه به این ماشینها حمله کرده بودند. شیشه های همهء ماشینها را شکسته بودند و با سرنیزه ماشینها را سوراخ سوراخ کرده بودند. جالب اینجا بود که مسعود با آنکه سن کمی داشت و خیلی از من کوچکتر بود، توی این فضا، من هیچ نوع ترس و هراسی در چهره ایشان ندیدم. خیلی هم شوخی می کرد، می گفت: آخ، عجب کیفی کردم، عجب تظاهراتی بود. با اینکه چند مرتبه هم زمین خورد و آسیب هم دید ولی اصلا" روحیه خودش را از دست نداد. هوای سرد، ماشینها همه بدون شیشه به طرف مشهد آمدیم. با یک چنین وضعیتی خلاصه رسیدیم مشهد. این خاطره همچنان همراه با مسعود در ذهن من نقش بسته است.