https://shohada.org/en/node/183893

شناسه خبر: 183893
2022-3-10 05:35

فکاهي شوخ طبعي

راوی امیر غلامی: سال 1363 اولین فرزندم که به دنیا آمد، مسعود با یکی دیگر از دوستان بنام آقای بختیاری برای تبریک گفتن به منزل ما آمدند. یک دوچرخه ای داشت که بیشتر مواقع با دوچرخه این طرف و آن طرف می رفت. آن روز هم دو نفری با همان دوچرخه آمده بودند. در زدند، وقتی در را باز کردم، دیدم آقای ارشادی پشت در هستند. یک کیک دست آقای ارشادی است، یک کارتن هم دست آقای بختیاری. وقتی آمدند داخل، دیدم همینطوری دارند قهقهه می زنند و می خندند. گفتم: چرا می خندید؟ گفت: امروز یک بلایی سر ما آمد. از چهارراه مقدم که می آمدیم، پای آقای بختیاری لای سیم چرخ رفت، افتادیم زمین. خلاصه این کیک از دست ما به زمین افتاد و ترکیب کیک بهم خورده، الان به خمیر بیشتر شبیه است تا یک کیک. این قضیه را به خانم بگو که ناراحت نشوند، یا بگذار وقتی که ما رفتیم بازش کن، هدیه را هم همینطور. اما من قبول نکردم، خیلی اصرار کردم که، نه، باید در حضور شما باز کنم. منظورم این بود که کیک را همه دور هم بخوریم. خوب کیک را باز کردم و همه نوش جان کردیم. ولی وقتی که خواستیم کارتن هدیه را باز کنم، مسعود گفت: باشد وقتی که ما رفتیم باز کن، ولی من همانجا باز کردم. وقتی کارتن اول را باز کردم، دیدم داخل کارتن یک کارتن دیگر است. کارتن دوم را باز کردم دیدم باز داخل آن یک کارتن دیگر است. خلاصه از این کار طنز مسعود خیلی خنده ام گرفت. کارتن سوم را هم که باز کردم دیدم باز داخل آن یک کارتن است. خلاصه این کارتن ها را باز می کردم می دیدم داخل کارتن، یک کارتن دیگر است. کارتن دوازدهمی را که باز کردم، دیدم یک پستانک کوچک را داخل کارتن گذاشته، وقتی که پستانک را برداشت، گفت: این را اول باید خود آقای غلامی افتتاح کند. وقتی خانمم این قضیه را دید. گفت: چه آدمهای با صفایی هستند. ما فکر می کردیم یک پلوپزی، یک چیزی در این حد برای ما آورده اند.