https://shohada.org/en/node/184566

شناسه خبر: 184566
2022-3-10 05:44

عشق به جهاد

راوی عبدالله احمد آبادی: به یاد دارم فرزندم محمد مهدی به من گفت: می خواهم جبهه بروم گفتم: بگذار کمی بزرگتر شوی ولی قبول نکرد . سن او کم بود و برای اعزام ثبت نامش نمی کردند . گفتم : بیا دامادت کنم ،گفت: به جبهه می روم هر وقت که بر گشتم برایم مراسم دامادی بگیرید . و برای ثبت نام عازم شهر شد . مطمئن بودم که او را ثبت نام نمی کنند . غروب برگشت و خیلی ناراحت بود . گفتم: چه شده ناراحتی ؟ گفت: مرا ثبت نام نکردند . گفت: آن قدر پا فشاری می کنم تا ثبت نامم کنند چند روزی بود که صبح می رفت و غروب ناراحت بر می گشت تا این که یک روز با خوشحالی برگشت . گفتم: چه شده خوشحالی ؟ گفت: فریبشان دادم . کفش هایم را دادم کفاشی و پاشنه های بلند برای آن نصب کردند و قدم بلند شد و چند دست کت وشلوار هم پوشیدم و هیکل شدم برای ثبت نام برای اعزام به جبهه رفتم آن ها گفتند : تو با این هیکل چرا سنت کم است گفتم شناسنامه ام را کوچک گرفته ام و اسم مرا نوشتند.