https://shohada.org/en/node/185057
شناسه خبر: 185057
2022-3-10 05:49
تدبير نظامي و مديريت
راوی محمد زارع: در کربلای 5 ما دومین گروهان از گردان فدک بودیم که می بایست از نهر خین گذشته و وارد کانال عراقی ها که شب قبل فتح شده بود می شدیم. قبل از حرکت دنبال جانشین یکی از گروهان های گردان می گشتند. با چند نفر از نیروهای بسیجی کانال را پشت سر گذاشته و به خاکریزی رسیدیم. عرصه بر ما تنگ شده و موقعیت خیلی حساس بود. صدای آشنایی به گوشم رسید، جلوتر که رفتیم دیدم علی ابراهیمی ایستاده و از چند نفر می خواهد که برخیزند و تیربار دشمن که از جلو نیروهارا زمین گیر کرده و کار پیشروی را مختل نموده خاموش کنند. تیربار دشمن روی سنگر مستحکمی گذاشته شده بود و دائم روی سر نیروها آتش می ریخت، عده ای از بچه ها شهید و مجروح شده بودند. به محض رسیدن گفتم برادر ابراهیمی چه شده، قضیه چیه؟ به من نگاهی کرد و دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: زارع تو اینجا چه کار می کنی؟ گفتم حالا وقت این حرف ها نیست بعدا توضیح می دهم الان بگو باید چه کار بکنیم. گفت: آن تیر بار دشمن را می بینی باید آن را خاموش کنی، گفتم من می رویم فقط شما به چند نفر از برادران بگویید که همراه من بیایند. چند نفر از برادران بسیجی به دستور برادر ابراهیمی همراه من آمدند، قبل از حرکت درباره وضعیت آن منطقه و دشمن و میدانهای مین از برادر ابراهیمی سوالاتی پرسیدم و او به من اطمینان داد که مشکلی وجود ندارد. با اطمینان خاطر از خاکریز به طرف سنگر تیربار دشمن به راه افتادیم، به نزدیکی های سنگر که رسیدیم دنبال جای مناسبی برای سنگر گرفتن می گشتیم تا از آن نقطه با آر پی جی کار تیربار دشمن را یکسره کنیم. ناگهان یک ماشین عراقی که در آن نزدیکی بود و ظاهرا پر از مهمات بود بر اثر اصابت ترکش یا گلوله ای آتش گرفت و با صدای مهیبی منفجر شد. با انفجار ماشین، آن عراقی که پشت تیر بار نشسته بود، تیربار را اها کرد و پا به فرار گذاشت و دیگر لازم نشد ما وارد عمل شویم. به اتفاق نیروهای همراه به عقب برگشتیم. برادر ابراهیمی گفت: چی شد، چه کار کردید؟ گفتم قضیه اینطوری اتفاق افتاد، گفت: پس به حمدالله به خیر گذشت و برای کسی اتفاقی نیفتاد. بعد از این جریان گروهانی را به من تحویل داد و گفت: نیروها را به فلان جا ببر و از همان نقططه وارد عمل شوید. گفتم الان گروهان دیگری تحویل من است و آنها هم در واقع به جز من مسئولی ندارند. گفت: پس اول نیروهای این گروهان را از همان راهی که جلو رفتید جلو ببر و راهنمایی کن، بعد پیش گروهان خودت برگرد. نیروهای گروهان را به نقطه ای که برادر ابراهیمی دستور داده بود بردم. اوضاع خیلی نا به سامان شده بود، عراق با خمپاره و کاتیوشا آن منطقه را زیر آتش گرفته بود. بچه ها امیدشان کاملا سلب شده بود. نزدیکهای صبح من از نیرو جدا شدم و به عقب برگشتم. برادر ابراهیمی پیش من آمد و گفت: تنها را برای فتح مواضع دشمن عبور از همان کانالی است که در تیررس دشمن قرار دارد. با تماس برادر ابراهیمی گردان بعدی وارد عمل شد. با رسیدن نیروهای تازه نفس، ما همه روحیه گرفته و به راه افتادیم. نیروها قوت تازه ای گرفتند و خط دوباره جان گرفت و سنگرهای دشمن یکی پس از دیگری به دست رزمندگان اسلام فتح می شد. دشمن که تحمل فشار وارده از سوی ما را نداشت، پا به فرار گذاشت. کمی که جلوتر آمدیم من مجروح شدم و به پشت جبهه آمدم، وقتی به منطقه برگشتم، از برادر ابراهیمی خبری نبود او به آرزوی دیرینه اش که مدتها دنبال آن بود در سرزمینهای داغ خوزستان رسید و به جمع یاران سفر کرده پیوست.