https://shohada.org/en/node/185060

شناسه خبر: 185060
2022-3-10 05:49

عشق شهادت

راوی قربان علی نظری: برای انجام عملیات کربلای 5 جهت آشنایی نیروها با عملیات آبی،خاکی یک دوره آموزشی برگزارکردیم.خبر رسیدکه"برادرابراهیمی"به منطقه آمده است. سریع به چادرخودم،آمدم."برادرشریف" و"برادراسماعیل"داخل چادرنشسته بودند و"برادرشریف"به شوخی می گفت:"من می خواهم برای نیرو های گردان صحبت کنم تابچه ها مرابشناسند"سربه سرمن می گذاشتندومی گفتند: "چادرنظری چه چیزهای خوبی دارد."برادراسماعیل"خندید وگفت:"ازنظری بعید است." گفتم:"برادراسماعیل،هر چه چادربسیجیان دیگر دارد،چادرماهم همان را دارد.خودتان که ظاهر وباطن رامی بینید"خندیدند درهمین هنگام"برادر ابراهیمی"واردچادرشدوبعد ازسلام و احوالپرسی با همه،کنارمن نشست.گفتم: "کجابودی که از اینجاسردرآوردی؟"گفت چون عملیات درپیش رو داریم، آمدم تا از تو خبری بگیرم"گفتم:"خوب کاری کردی، هر چه خدا بخواهد، انشاءا…که موفق می شویم" ظهرنهاررادسته جمعی خوردیم.بعدازنهارکه"سید" می خواست خداحافظی کند وبرود،مرا درآغوش گرفت وگفت:"نظری برای من دعاکن تاخدامرا اصلاح وقبول کند "خندیدم وبه شوخی گفتم :"من بچه دوره طاغوت هستم و حالا خدا توفیق داده به جبهه آمده ام،به من نگاه نکن، خودت راببین،یک لشکرتو راقبول دارند وپشت سرتونمازمی خوانند"گفت:به جدم قسم تو را قبول دارم شما برای من دعا کن تا زود تر شهید شوم."گفتم: "این حرف را نزن،جبهه به افراد باصفاوعاشق مثل شمااحتیاج دارد،شما باید بمانید وحالاحالاها خدمت کنید"سیدرفت.دستور رسیدکه نیروها را به آبادان منتقل کنید.همراه نیروها به آبادان آمدیم تا از آنجا به منطقه عملیاتی اعزام شویم.ظهر داخل چادر جلسه ای داشتیم که همه مسئولین گردان آمده بودند.بعدازاتمام جلسه همه چادر را ترک کردند فقط من و"برادر خیری" داخل چادر ماندیم که"برادرابراهیمی"سرزده وارد چادر شد.آن شب بایستی عملیات را شروع می کردیم."سید"مرا در آغوش گرفت وشروع به گریستن کرد.گفتم:"سید چراگریه می کنی ؟امشب شب عملیات است،اگرکسی تورا دراین حال ببیند، شاید جور دیگری فکرکند"هر طوربود او را آرام کردم و گفتم:"من الآن می خواهم بروم جای یکی از بچه ها شما که در ستاد هستی ".گفت:"شب حتما می بینمت"از سید خداحافظی کردم ورفتم شب نیروها برای حرکت آماده شده بودند.ماهم امکانات ووسایل لازم را داخل ماشین گذاشته وآماده بودیم. سید آمد وگفت:"ببین چکارکردی؟چرا این همه وسایل داخل ماشین گذاشته ای"گفتم:تعداد نیروها زیاد است.اما ماشین هم به اندازه کافی داریم،این وسایل را هم با نیروها می بریم.گفت:"نه زودتر وسایل را خالی کن"من هم خیلی سریع مقداری وسایل وآب را خالی کردم.سید اندکی تأمل کرد،سپس گفت: "حالا اگر میدانی این وسایل در خط لازم می شود داخل ماشین بگذاروبیاور" خندیدم وگفتم:"برادر عزیز من از همان اول گفتم."خنده بر لبان سید نقش بست.با اعلام دستور حرکت از سوی فرمانده ،نیروها به راه افتادند.بچه ها را از داخل روستایی عبور داده تا به خط برسیم.گردان کوثر ازسمت راست ومااز سمت چپ می آمدیم.نیروها را داخل کانالی که زده بودیم،مستقر کردیم."برادر نعمتی"به من گفت:"الان برو فلان جا ومقداری از وسایل را آنجا تخلیه کن،تنها گردان خودتان نیست،چند تا گردان دیگر امشب وارد عمل خواهند شد.آنهاراهم شما باید ازنظرامکانات تأمین کنی،چون راه راکاملا می شناسی." گفتم:مشکلی نیست برادر نعمتی همه نیروها از خودمان هستند.من آمدم،درراه "برادرقنبری" را دیدم.گفتم:سید کجاست.گفت:"اتفاقا سید را دیدم"گفت: "نظری اینجا آمده و بعد از خالی کردن مقداری امکانات ،جلوتر رفته و بقیه امکانات را آنجا تخلیه کرده است از نظری انتظار نداشتم تا این اندازه جلو برود و خودش را به خطر بیندازد"سید خیلی حساس بود تا برای نیروهای پشتیبانی و تدارکات اتفاقی رخ ندهد چون به آنها در طول عملیات احتیاج داشت.تا صبح جابه جایی های لازم را انجام دادم و امکانات هر گردان را به آنها تحویل دادم.نزدیک صبح که به عقب می آمدیم،تصادف کردیم وماشین دچار مشکل فنی شد.به محضی که سید را دیدم،موضوع ماشین را به او گفتم و او هم بلافاصله دستور داد تا ماشین دیگری در اختیار من گذاشته شود تا در رساندن امکانات به خط با مشکلی مواجه نشویم.شب دوم عملیات.با آتش شدید دشمن رو به روشده و بسیاری از نیروها به شهادت رسیدند.گردان کوثر و گردان ما به کلی از هم پاشیده بود.برای جلو گیری از تلفات بیشتر نیروهارا به خرمشهر آوردیم.ساعت2 نیمه شب بودکه سید همراه بچه های اطلاعات پیش من آمد و به آنها گفت:"دیدید نظری بیدار است "همانجا یک چای برای آنها درست کردم وخوردیم سید گفت:"برای چه هنوز نیروها را در خط نگه داشته اید؟"کریمیان را نشان دادم وگفتم:"چکار کنم،مسئول کریمیان است" سید خیلی با او جر بحث کرد.خلاصه ماشینها از راه رسیدند وهمه سوار شدند تا هر چه سریعتر از منطقه خارج شویم.ما به پشت خط رسیدیم.همان موقع خبر رسید که سید در خط مجروح شده و چون همانجا ایستاده در اثر خونریزی فراوان به شهادت رسیده است.