https://shohada.org/en/node/185069
شناسه خبر: 185069
2022-3-10 05:49
عشق به جهاد
راوی محمد حسن نظر نژاد: "شب وداع عملیات کربلای 5 بود تمام سرداران و رزمندگان لشگر، شب قبل از عملیات با هم خداحافظی می کردند و در دنیایی فرو می رفتند که تنها خود و خدایشان از آن اطلاع داشتند داخل سنگر به همراه دیگر سرداران در کنار"شهید سردار محمد ابراهیم شریفی" نشسته بودیم. بعد از مراسم وداع بود و برادران مشغول نوشیدن چای و شوخی کردن بودند. هر وقت به شریفی می گفتیم: " این دفعه نوبت توست(منظور شهادت است) به شوخی می گفت:" مطمئن باشید اول همه ی شما را زیر خاک می کنم." این بار هنگامی که در جمع دوستان به شوخی به او گفتیم." این بار نوبت شریف است، هیچ نگفت و سرش را پایین انداخت و سپس شروع کرد به نقل خوابی که دیده بود. پس از آن " برادر ابراهیمی" گفت:" من هم خوابی دیده ام که شبیه خواب شریفی است. خواب دیدم در عملیات پیروز شدیم و از طرف ستاد لشگر یک مسافرت تشویقی به سوریه برای من در نظر گرفته شده است. هنگامی که می خواستم راه بیفتم و به مسافرت سوریه بروم، حضرت زینب (س) در مقابلم ظاهر شدند و گفتند: "ای سید کجا می روی؟" گفتم:" به زیارت شما در سوریه" گفت:" برگرد که ما به دیدن شما "آمده ایم." با نقل این خواب توسط سید، سکوت عجیبی فضای سنگر را فرا گرفت... "در روز سوم عملیات کربلای پنج بود که ما درگیری شدیدی را با عراقی ها آغاز کردیم تانکهای عراقی مرتب از ساعت 9 صبح تا 9 شب به خاکریزهای ما نزدیک می شدند و گاهی هم تا روی خاکریزها می رسیدند و باز عقب می رفتند. آن روز آسمان شلمچه از خون رنگین شده بود. عراقی ها می خواستند به هر طریقی شده با دستور سفارشی صدام به فرماندهی سردار جاش امین ، محاصره ی جاده ی بصره ـ دو عیجی را بشکنند. گاهی صد، صد و پنجاه تانک عراقی به اندازه ی ارتفاع خود داخل زمین فرو می رفتند و لوله های خود را روی زمین گذاشته و چفت در چفت هم در یک لحظه شلیک می کردند. عرصه شدیداً بر ما تنگ شده بود. حوالی ساعت 9 شب عراقی ها عقب کشیدند. همان موقع و اندکی قبل از آن "برادر ابراهیمی" و "شریفی" آمدند. من که شدیداً خسته شده بودم خط را به ابراهیم و شریفی سپردم و از آنها خداحافظی کردم. هنوز صد قدمی نرفته بودم که حس کردم کسی از پشت سر صدایم می کند. دیدم که شریفی است که بسیار آرام از پشت سر می آید. گفت:" حاجی بیا قربت طلبی کنیم و از هم قول شفاعت بگیریم. بدنم شروع به لرزیدن کرد. ما شش سال درکنار هم با دشمن جنگیده بودیم. شریفی گفت:" صبح که بیایی من نیستم. به آقای قاآنی هم گفته ام: "جناره ام را در مشهد نگه دارید تا جنازه ی "سید علی ابراهیمی" هم بیاید و ما را در کنار یکدیگر به خاک بسپارید" از هم خداحافظی کردیم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که دوباره شریفی آمد و حدود دو ساعتی در آغوش هم اشک می ریختیم. او به خط بازگشت و من هم به طرف ماشین برای رفتن به قرارگاه و استراحت حرکت کردم. هنوز به ماشین نرسیده بودم که دیدم یک نفر از پشت سرم می دود. او از نیروهای شریفی بود. گفت: "حاجی بیا که شریفی افتاد" سریع پیش شریفی برگشتم. دو تیر دوشیکا از سمت راست بدن او وارد شده بود و جگرش را از سمت چپ خارج کرده و به شهادت رسیده بود. خط را به " برادر ابراهیمی" سپردم و با جنازه ی شهید شریفی به عقب آمدم. اوایل صبح پس از گفتگو بوسیله ی بی سیم، متوجه شدم که راکت هلیکوپتر عراقی، سید علی را از کمر دو نیم کرده است. شلمچه دور سرم چرخید. سریع به خط رفتم و طبق وصیتی که شریفی کرده بود (و علی از آن هیچ صحبتی نکرده بود) جنازه ی علی را به یکی از رزمندگان دادم تا با آمبولانس به عقب، پیش جنازه ی شریفی منتقل کند. در راه سه بار درب عقب آمبولانس خود به خود باز شد و جنازه بیرون افتاد. حتی هنگامی که دستهای جنازه را به صندلی بستیم، باز طناب پاره و درب آمبولانس باز شد و جنازه دوباره به بیرون افتاد. سرانجام مجبور شدم جنازه ی علی را در بغل بگیرم و تا پشت خط ببرم پیش جنازه ی شریفی. بعدها متوجه شدیم که علی در وصیت نامه اش نوشته بود:" ای خدای خالق دوست دارم در جایی دفن شوم که از همه جا به تو نزدیکتر باشد."