https://shohada.org/en/node/185716
شناسه خبر: 185716
2022-3-10 05:57
فکاهي وقايع خنده دار
راوی زهرا آشفته: روزی که محسن می خواست عازم جبهه شود برای خداحافظی به منزل ما آمد. وقتی که می خواست برود یک پارچ آب کرده بودم که پشت سرش بریزم. دو قدم رفت و برگشت، همین که برگشت من تمام آب ها را بالای او ریختم. و این خاطره ی شیرینی شد که هر وقت می خواست به جبهه برود همیشه یاد می کرد و می گفت: دوباره آن را بالای من بریز.