https://shohada.org/en/node/186031

شناسه خبر: 186031
2022-3-10 06:00

خاطرات جنگي

راوی سیدهاشم آراسته: شبى از شبها که در پادگان امام حسین بودیم متوجه شدیم که مى‏خواهند در پادگان آماده باش بزنند بچه‏ها دور هم جمع شدند عده‏اى قرار بر این گذاشتند که تا شروع تیراندازى براى آماده باش هرکدام پتویى برداشته تا بر روى افراد تیرانداز بیاندازند بعد اسلحه‏اش را گرفته تیرهایش را به هوا خالى کنند و فرار کنند تا آماده باش و بیدار باش آن شب بعه هم بخورد. من به همراه عده‏اى در زیر پنجره خوابیدیم تا با شروع تیراندازى از پنجره بیرون رفته و به راحتى کار خود را انجام دهیم. ساعت 12 شب بود و بچه‏ها همه خود را به خواب زده بودند و گاهى مواقع هم با سرفه به هم علامت مى‏دادند. ناگهان صداى تیراندازى بلند شد و همه از رختخواب‏ها بلند شدند دو نفر از زیر پنجره تیر هوایى مى‏زدند و ما نتوانستیم از پنجره بیرون برویم همه از درب بیرون رفتیم آغاز کار بچه‏ها بود که وضع خراب شد و همه بچه‏ها از هم پراکنده شدند و همه به میدان صبحگاه آمدند و چون مسئولى بالاى سرشان نبود وضعیت خنده دارى به وجود آمده بود من فرصت را غنیمت شمردم و در میان آن همه سرو صدا شروع کردم به خواندن دیوانه‏ام دیوانه، دیوانه حسینم. بچه‏ها شروع کردند به سینه زدن و جواب دادن یک ربع سینه زدیم و بچه‏ها حسابى گرم شده بودند. پرویز گفت: سیدهاشم مى‏خواهم روضه بخوانم من هم قبول کردم لازم به ذکر است که او از شلغم بدش مى‏آمد. چند دقیقه‏اى خواند ولى صدایش به جمعیت نمى‏رسید. گفت برادران مى‏خواهم روضه رقیه در خرابه شام را بخوانم ولى صدایم خوب نمى‏رسد مرا ببخشید در این موقع یکى گفت: شلغم بخور با گفتن این حرف حالت روحانى به بازار خنده مبدل گشت و پرویز روضه را کنار گذاشت. بچه‏ها کم کم متفرق شدند و به آسایشگاههاى خود روانه شدند.