https://shohada.org/en/node/186033

شناسه خبر: 186033
2022-3-10 06:00

خاطرات جنگي

راوی سیدهاشم آراسته: بعد از اینکه به مرخصى آمدم شوق جبهه دوباره مرا آرام نمى‏گذاشت و مواد انفجارى در درونم منفجر مى‏شدند و درونم را شعله ور مى‏ساختند. همراه با 2000 دوهزار نفر دیگر راهى جنوب شدیم. اول به تهران رفتیم و از آنجا ما را به پادگان امام حسین بردند روزبعد به طرف جنوب حرکت کردیم و نیمه شب به پادگان دو کوهه اندیمشک رسیدیم. چند روزى را آنجا بودیم. یک دفعه صبح همه را در میدان جمع کردند و مسئول کل شروع به صحبت نمود و از وضعیت منطقه نبئه و چزابه سخن گفت ساعتى بعد سوار بر اتوبوسها شده روانه بستان شدیم و بعد از مسلح شدن به پایگاه المهدى رفتیم و بعد به سوى خط حرکت کردیم چند روزى را در خط گذراندیم و درآنجا با حاج رمضانعلى عامل و شهید آخوندى فرمانده گردان سیف ا... آشنا شدم. کم کم از خط خسته مى‏شدیم از طرفى عده‏اى شهید و عده‏اى مجروح شده بودند. ساعت 7 صبح گفتند: عامل با بچه هایش مى‏خواهد تپه جلوى ما را که بلندترین ارتفاع منطقه بود از دشمن پس بگیرد. بچه‏ها از 3 طرف وارد شدند عده‏اى از راست عده‏اى از چپ و عده‏اى هم از وسط. ساعت 9 صبح درگیرى شروع شد. 30 تا 40 تن از بچه‏ها در نزدیکیهاى ارتفاع و بعضى‏ها هم در بالاى ارتفاع شهید شدند. عامل و چند نفر باقى مانده هم مجبور شدند عقى نشینى کنند. چند روزى گذشت تا اینکه براى ترخیص به اهواز آمدیم. در آن زمان تازه تیپ 21 امام رضا تاسیس مى‏شد. در پادگان اهواز عامل گفت: اسلحه‏ها را روى هم بگذارید و براى ترخیص آماده شوید ما اسلحه‏ها را روى هم گذاشتیم ولى ساعتى بعد مسئولى گفت: هرکس باید اسلحه خودش را تحویل دهد. من وقتى رفتم اسلحه‏ام را بردارم اسلحه‏ام نبود. دعواى جانانه‏اى البته لفظى با حاج رمضان نمودم و آخرالامر با گرفتن برگه راهى تهران و از آنجا به ایلام رفتم. وقتى به ایلام رسیدم دگرگونى عجیبى در کل کارها دیده مى‏شد همه خود را براى عملیات بزرگى آماده مى‏کردند و رمز یا زهراى آن هرگز از خاطرم نمى‏رود. به من و چند نفر دیگر مانند برادر سید محسن حسینى،موسوى و تشکرى ماموریت دادند که بسوى دهلران برویم ما به دهلران رفتیم آنجا جنب و جوش عجیبى بود و همه خود را براى عملیات فتح المبین آماده مى‏کردند. چند ساعتى به تحویل سال جدید نمانده بود و همه منتظر دستور شروع عملیات بودند قرار بود ما از سمت دهلران یعنى قسمت راست دشت عین خوش وارد عملیات شویم و بقیه از سمت شوش امام زاده و... وارد عمل شوند. گردان براى رزم حرکت نمود و قرار بود با قایق و حرکت از روى پل به آن طرف رودخانه برویم و عراقى‏ها را گیج کنیم. ولى با مشکل جدیدى روبه رو شدیم به عراقى‏ها چند ساعت قبل از عملیات جلو رودخانه سنگر گیرى کرده بودند بنابراین دستور داده شد برگردیم و صبر کنیم. بچه‏ها از قسمت دیگر عمل نموده بودند و پیروزیهایى نصیبشان شده بود. تعداد 6 نفر از برادران بزرگوار همچون برادر شاملو، محسن حسینى، موسوى و محی الدین عازم دشت آزادگان شدیم. هنوز سمت راست عین خوش و همچنین سایتها آزاد نشده بود و درگیرى شدیداً ادامه داشت. وقتى به امام زاده رسیدیم براى زیارت پیاده شدیم گروهى از افراد تخریبى اطراف امام زاده را جهت پاکسازى گشت زدند بعد از آنکه چیزى دیده نشد براى رفتن به داخل امام زاده آماده شدیم. عده‏اى از سرداران فرماندهان و بزرگان نیز آمده بودند. دایره‏اى بزرگ دم درب ورودى زیارتگاه درست شده بود و افراد جهت داخل شدن و قدم گذاشتن اولین ایرانى پس از شروع جنگ تحمیلى به داخل امام زاده به هم تعارف مى‏کردند ناگهان برادر محسن حسینى مرا به وسط دایره هل داد و گفت سیدها اولى‏تر هستند بقیه هم تاکید کردند من با اینکه خجالت مى‏کشیدم با گفتن بسم ا... و چشمانى اشک آلود وارد حرم شدم. ضریح را سوراخ کرده بودند و پولهاى آن را برده بودند. پارچه‏هاى آن تکه تکه و سوراخ سوراخ بود سقف گنبدى آن بر اثر برخورد توپ ریخته بود. به هر حال زیارت کردم و پارچه‏اى سبز رنگ به یادگار از آن برداشتم و بیرون آمدم. بعد روانه صحنه درگیرى شدیم زمینها همه آلوده به مین بودند و کالیبرها لحظه‏اى آرام نمى‏گرفتند. به حول و قوه الهى دشمن از دهلران عقب نشست و در قسمت سایت هم بچه‏ها موفق شدند دشت یکپارچه به دست رزمندگان اسلام افتاد پس از اتمام کار جهت دیدار از شهر شوش به آنجا رفتیم و بعد به دهلران آمدیم چند روزى را جهت جمع آورى وسایل و فرستادن آنها به ایلام مشغول بودیم. بعد به ایلام آمدیم و ترخیص گرفتیم و از آنجا روانه مشهد شدیم چند روز نگذشته بود که عشق جبهه مجدداً مرا به حرکت درآورد یادم نمى‏رود شب آخرى که در مشهد بودم و قرار بود فردا 61/2/1 به جبهه اعزام شوم قصد کردم که به مسجد على النقى بروم بعد از اینکه گشتى در شهر زدم ساعت 2 نیمه شب به مسجد رفتم خیلى از برادران از جمله برادر رضا مرادى على مرادى و قربانى آنجا بودند من در جمع برادران گفتم بچه‏ها برویم وضو بگیریم و بیائیم نماز شب بخوانیم وضو گرفتیم و براى نماز آماده شدیم در این موقع یکى از بچه‏ها گفت بچه‏ها به جماعت بخوانیم.