https://shohada.org/en/node/186360
شناسه خبر: 186360
2022-3-10 06:03
خانواده
خانواده شهید:خانواده پرجمعیتی داشتیم و علی مجبور شد بین ادامه تحصیل و کمک به پدر و مادرم یکی را انتخاب کند . او کمک کار پدرم درکشاورزی و دامداری شد و با همان سن و سال کم شانه هایش را زیر بار سختی های زندگی گذاشت . از همان اول مسیر درستی را انتخاب کرد و اهل مسجد و هیات شد . روستای ما در 35 کیلومتری جاده نیشابور واقع شده است . به همین دلیل علی ماهی یک بار به زیارت حرم مطهر امام رضا (ع) می رفت . این رفت آمدها تاثیر عجیبی در اخلاق و رفتارش گذاشته بود به طوری که حتی پیرمردهای روستا هم او را دوست داشتند . اجازه نمی داد در حضورش از کسی بدگویی شود . به قول معروف آزارش به مورچه هم نمی رسید . وقتی خواست برود خدمت سربازی کبوترهایش را فروخت . از او پرسیدم : «تو که خیلی دوستشان داشتی » . به نشانه تایید سرش را تکان داد و گفت : «بله . ولی کسی نبود به آنها رسیدگی کنه . گناه دارن» . حالا او شهید شده ولی یکی از کبوترها گاه گاهی سری به خانه می زدند ، اگرچه راهش خیلی دور است ... *** علی سرباز چابهار بود . توی پاسگاهشان سرباز نمونه شد و در همان ایام پدرم خواست برای انتقالی اش اقدام کند ولی خودش مانع شد و گفت مثل بقیه خدمت می کنم . آخرین باری که آمده بود مرخصی دیدم حال و هوای خاصی دارد . خیلی توی خودش بود . قبلا هم حرف های عجیبی از او شنیده بودم : « اونجایی که خدمت می کنم درگیری زیاده . به دلم افتاده که شهید میشم » . اما این بار با دفعه های قبل فرق داشت . موقع خداحافظی مادرم مثل همیشه آب و قرآن آورد . او را از زیر کلام الله رد کرد . علی قرآن را بوسید و گفت : « باز که اینا رو آوردی مادر . فکر کن من شهید شدم !» . مادرم که یک برادرش را قبلا تقدیم اسلام و انقلاب کرده بود دل شکسته شد : «این حرف رو نزن . داغ برادرم هنوز برام تازه است » تا اشک توی چشمان مادر حلقه زد ، علی خندید و گفت : «شوخی کردم مادر . شهید نمی شم !» *** شب عید قربان بود . همه اعضای خانواده دور هم جمع شده بودیم به غیر از داداش علی . قرار بود فردایش یکی دیگر از برادرهایم به خدمت سربازی اعزام شود . پدرم داشت تلفنی با علی صحبت می کرد . یک دفعه گفت : « علی آقا ، همه خواهر و برادرهات اینجا هستن» . علی هم از پدر خواست که گوشی را به ما بدهد . او با همگی ما حرف زد و احوال پرسی کرد . خیلی گرم و صمیمی و دوست داشتنی بود . روز بعد تنها نشسته بودم که از نیروی انتظامی به خانه مان زنگ زدند : « برادرتون زخمی شده . دارن با هواپیما میارنش مشهد » . و این گونه روستای ما هم یک قربانی به اسلام و انقلاب تقدیم کرد ... توی روستا عروسی بود . با این که علی نوجوان بود و می بایست به چنین جشن هایی رغبت نشان بدهد اما نیامد عروسی . در چنین ایامی بعضی از خانواده ها احکام محرم و نامحرم را زیاد رعایت نمی کردند و اختلاط ایجاد می شد . به پسرم گفتم : - بابا همه دارن میان . شما هم بیا - نه بابا جون . شاید همون لحظه مُردم .اونوقت جواب خدا رو چی بدم ؟ به خاطر این رفتار هایش اقوام و خویشان به شوخی صدایش می زدند : «شیخ علی » ! . کسی جرأت نداشت در حضورش غیبت یا بدگویی کند . غیر از زن دایی و زن عمو اگر خانم نامحرمی به منزلمان می آمد علی وارد آن اتاق نمی شد *** عصر بود که با سر و روی خاک آلود و لب های خشک وارد خانه شد . با برادرانش یک ماشین کاه آورده بودند . لنگه های در را باز کردند و شروع کردند به خالی کردن کاه . وقتی تمام شد دست و صورت اش را شست و خاک های لباسش را تکاند . همانطور که مشغول تمیز کردن سر و صورتش بود به او گفتم : - خسته ای بابا جون . بیا یک استکان چای بخور و یک کم استراحت کن - نه بابا . ما جوونیم . حالا وقت کارمونه . شما راحت باشید و دوباره رفت ...