https://shohada.org/en/node/187091

شناسه خبر: 187091
2022-3-10 06:12

توجه به خانواده

راوی فاطمه همتی: خواهرم بطور ناگهانی فلج شده بود و نمی توانست راه برود. پدرم جبهه بود. با او تماس گرفتند و موضوع را به او گفتند. از جبهه آمد. وقتی که پاهای سمیه را فلج دید، خیلی ناراحت شد. سمیه را برای درمان به مشهد برد. دکتر گفته بود که اصلاً معلوم نیست پاهای سمیه خوب شود. پدرم گفته بود: من در جبهه بوده ام. دخترم تب شدیدی داشته و چنین مسأله ای برای او بوجود آمده است. در مدتی که پدر پیش ما بود هر روز صبح زود سمیه را به دکتر می برد و شب می آورد. گفته بودند بایستی پاهای سمیه را ماساژ دهید. پدر هر شب پاهای سمیه را ماساژ می داد. زمانیکه پیش دکتر رفته بودند تعجب کرده و گفته بود: شما چه کار کرده اید؟ من گمان نمی کردم پاهای این دختر خوب شود. بعد از مدتی که حال سمیه بهتر شد پدر قصد رفتن به جبهه را داشت. پدربزرگم او را نصیحت کرد و گفت: دخترک هنوز خوب نشده، برای چی می خواهی بروی؟ پدر گفت: من باید به جبهه بروم. آنجا به من نیاز دارند.