https://shohada.org/en/node/187205
شناسه خبر: 187205
2022-3-10 06:13
عهد و نذر
راوی سید احمد هاشمی زو: یک شب حسن حالش به هم خورد و مریضی سختی گرفت . همسایة ما گوسفند فروش بود. شب ساعت 12 به درب خانة همسایه مان رفتم و گفتم : یک گوسفند می خواهم . گفت : گوسفند هایم اینجانیست . گفتم: هر جاهست باید بروی وبیاری .شبانه گوسفند را آورد و آن را قربانی کردم . صبح هم گوشتها ی آن را تقسیم کردم . روز بعد حسن را به دکتر بردم و با یک نسخه حالش خوب شد .