https://shohada.org/en/node/187259

شناسه خبر: 187259
2022-3-10 06:13

عشق شهادت

یادم می آید وقتی که سید علی می خواست به جبهه برود غروب روز قبلش به منزل ما آمد و تسبیح در دستش بود و در حیاط قدم می زد. بعد به ایشان گفتم : چطور شد یاد ما کردی ؟ گفت : عمه جان می خواهم بروم . گفتم : کجا؟ به سلامتی گفت : جبهه. به ایشان گفتم : ببین سید احمد و سید محسن رفتند و شهید شدند شما دیگر نرو . من ناراحت بودم بعد سید علی گفت : ناراحت نباشید افتخار کنید که ما برویم جبهه و در راه خدا شهید شویم. عمه جان مرا ببوس من هم گلوی ایشان را بوسیدم بعد پلاکی در گردنش بود گفتم : عمه جان این چیست؟ سید علی خندیدو گفت : این کلید درب بهشت است گفت : پیشانی مرا ببوسید و گفت : عمه جان من مادر ندارم صورت مرا نیز به جای ایشان ببوسید و برسرم دستی بکش و دیگر ناراحت نباشید . به ایشان گفتم: برو به سلامت و سید علی رفت و پس از سه ماه حضور درجبهه به شهادت رسید .