https://shohada.org/en/node/187760

شناسه خبر: 187760
2022-3-10 06:20

محبت و مهرباني

به یاد دارم زمانی که اسفندیار در جبهه بود من چند بار به محل خدمتشان تماس گرفتم اما چون ایشان حضور نداشت موفق به صحبت کردن نشدم . وقتی به او اطلاع دادند که همسرت تماس گرفته خیلی نگران شده بود و فکر کرده بود که من مریض شده ام چند بار با من تماس می گیرند اما موفق به صحبت با من نمی شوند . در آن موقع یکی از نیروها می آید و می گوید : آقای نوروزی چی شده چرا اینقدر ناراحت هستی؟ اسفندیار به او می گوید : برو اصلاً حوصله تو را ندارم . آن فرد دوباره سوال می کند و اسفندیار یک چیزی در دستش بود و به طرف آن فرد پرتاب می کند و می گوید : برو دیگه حوصله ندارم و با من حرف نزن. از آن موقع به بعد هر وقت از آن ماجرا یادش می آید بسیار ناراحت می شد و می گفت : چرا من با او آن رفتار را داشتم . خودش را سرزنش می کرد و از آن عمل خود پشیمان شده بود .