https://shohada.org/en/node/187787
شناسه خبر: 187787
2022-3-10 06:20
تلاش و پشتکار
راوی غلامرضا کیوانلو: یادم می آید در حوالی پاسگاه زید دشمن آب زیادی را ذخیره کرده بود و آن آب را به طرف واحدهای ما فرستاد و این کار باعث شد که ما خط اول را حدوداً 14 کیلومتر مربع به عقب بیاوریم اما با تلاشی که از طرف دشمن لشکر انجام شد آب به پشت نوار مرزی ایران هدایت شد. اما در طول این نوار مرزی پلها باز بود به طرف خط اول به سرعت در حرکت بود. بعد از نماز صبح به ما اطلاع دادند که آب خط را می گیرد باید هر چه سریعتر جلوی آب گرفته شود و یا اینکه نقل مکان کنیم. آقای نوروزی در آن زمان نمایندة عقیدتی گردان 232 از تیپ یک و بنده نیز معاون ایشان بودم. با هم به محل آب رفتیم خورشید تازه بالا آمده بود و فرماندهان از لشکر، نیروی فراوانی را در آنجا مستقر کرده بودند. فرماندة ما آن زمان سرگرد عباس صدر بود. که بعد در بازرسی لشکر مشغول به کار شد. لُدِرها کار می کردند و نیسان و کمپرسی ها خاکها را در نزدیکی پلها می ریختند. به اتفاق اسفندیار تا انتهای محلی که آب جلو می رفت رفتیم. در بین راه هر کدام طرحی را مطرح کردیم تا اینکه اسفندیار گفت:" وقتی در روستای ما سیل می آمد ما با هیزم جلوی آب را می بستیم." بالأخره تصمیم گرفته شد که کیسه ها را پر از خاک کنیم. سربازها کیسه ها را پر از خاک می کردند و من و اسفندیار آنها را به داخل آبی که از قفسة سینه بالاتر بود بردیم و شروع به بستن کردیم وقتی که کار در هر پل تمام شد چند تا کمپرسی خاک هم پشت دیوار ریختیم تا محکمتر شود. ظهر آن روز نمازمان را در همانجا خوانده و نهار مختصری خوردیم و دوباره مشغول به کار شدیم. عصر نزدیک غروب فرمانده رده بالا برای بازدید آمد وقتی ما را داخل آب دید فکر کرد که ما از نیروهای سپاه یا جهاد هستیم. اتفاقاً نزدیکیهای غروب یکی از برادران جهاد به کمک ما آمد. وقتی که سرگرد صدر به سرهنگ عباسی گفت:" اینها از بچه های گردان خودمان هستند" او در جواب گفت:" باید آنها را تشویق کنید." کار تا اذان مغرب طول کشید. شب به گردان برگشتیم و من از در استخوان خوابم نمی برد. ساعت 5/2 شب بود که تلفن سنگر زنگ زد. اسفندیار گوشی را برداشت. فرمانده گردان بود. اطلاع داد که دوباره از پلها آب راه افتاده. گفتگوی آنها را شنیدم و با خود گفتم: ببین چه رویی دارند لشکر 12 هزار نیرو دارد باز سراغ ما فرستادند اسفندیار مرا صدا زد. اول جوابش را ندادم بار دوم گفتم: من که نمی آیم و پتو را روی سرم کشیدم و بعد یواش پتو را کنار زدم دیدم اسفندیار دارد لباس می پوشد. چراغ سنگر را روشن کرده و با صدای بلند گفتم: مگر توی این سنگر غیر از من و شما کسی نیست که سریع آماده می شوی. ایشان با صبر و چهرة نورانیش نگاهی به من کردند و گفتند:" کیوانلو اگر من و شما نرویم چه کسی باید برود؟" من هم راضی شدم و سریع لباس پوشیدم و وسیله ای که آمده بود را سوار شدیم و به سراغ همان پلی که می دانستیم پل طویلی بود رفتیم. آب خیلی بالا آمده بود و مقداری از جاده را از روی پل آب شسته بود و کمی از دیوارة جاده مانده بود. اسفندیار نبشی بلندی را برداشت که عمق آب را ببندد و من هم به کمک ایشان نبشی را گرفتم و عمق آب زیاد بود و فشار زیادی داشت. ایشان پایین نبشی را گرفته و من بالای آن را. اسفندیار گفت:" شما نبشی را ول کن" گفتم: فشار آب زیاد است می ترسم شما را با خود ببرد. خلاصه نبشی را رها کردم و به محض رها کردن نبشی آب اسفندیار را به داخل آب کشید. اسفندیار سعی می کرد شنا کند اما نمی شد و آب ایشان را به داخل پل برد. بلافاصله بالا آمدم آن طرف پل را نگاه کردم دیدم آب همینطور اسفندیار را می برد. ـ البته آن طرف پل آب زیاد نبود ـ به داخل آب رفتم و خودم را به ایشان رساندم و بغلش کردم و به وی گفتم: چرا حرف گوش نمی کنید؟ گفت:" حالا که چیزی نشده." گوش ایشان را گرفتم و گفتم: تا حالا هر چه شما گفتی، من گوش کردم. حالا نوبت شماست که به حرف من گوش بدهی ایشان قول داد و از آب بیرون آمدیم. چند تا نبشی از لبه پایین به بالا داخل آب و چند تا پلیت پشت آن و گونی پر خاک را پشت پلیت قرار دادیم و به این ترتیب جلوی آب را گرفتیم. در این عملیات از طرف لشکر به ما یک موتور هندا دادند که من و اسفندیار به فرمانده گردان گفتیم که آن را نمی خواهیم و در عوض شما به عقیدتی ما یک موتور برق و لوازم صوتی بدهید.