https://shohada.org/en/node/188858
شناسه خبر: 188858
2022-3-10 06:33
عشق به جهاد
راوی لیلا صمدی: یک روز در ایام محرم پسر بزرگم به خانه ما آمد و گفت: جهت انجام معامله ای به تهران می روم از طرفی مأموریت دارم که به تهران بروم ودوره ده روزه ای را ببینم و اگر قبول شدم به ریاست شرکت انتخاب شوم .ظاهراً رضا مجروح شده بود و با خانه پدر خانمش تماس می گیرد که ایشان در یکی از بیمارستانهای تهران بستری است .اما پسرم به ما نگفت محمد رضا مجروح شده است بعد از چندروزی از مسافرت برگشت و گفت: مادر از رضا خبری داری؟ گفتم : نه یک دفعه دیدم رضا در حالی که با عصا راه می رفت وار منزل شد. پرسیدم رضا کجا بودی ؟ پایت چکار شده است ؟ گفت: چیزی نیست و رفت طبقه بالا گرفت و خوابید و عصایش را هم مخفی کرد که وقتی خانمش آمد متوجه نشود .بعد از ساعتی خانمش آمد و متوجه شد که رضا خواب است آمد و به من گفت: رضا مریض است؟ که خحوابیده؟ من چیزی نگفتم که مجروح شده است . بعد خودش فهمیده بود که مجروح شده است پرسیدم مادر چی شده ؟گفت: هیچی اگر خداوند قبول کند دو تا کلید داده ام یکی از این کلیدها متعلق به شماست و دیگری مال راضیه خانم . همسرم سوال کردم کلید چه داده ای ؟گفت: دو تا از انگشتان پایم را . مدتی با عصا راه می رفت و تحت درمان بود تا اینکه بهبودی نسبی حاصل شد و کفش طبی گرفت و به جبهه اعزام شد .