https://shohada.org/en/node/189601
شناسه خبر: 189601
2022-3-10 06:43
عشق به جهاد
راوی سیدرضا مهدی زاده: آقای معافیان در آخرین مرحله که می خواست به جبهه اعزام شود دو روز قبل از حرکت به من در پادگان امام رضا (ع) که محل خدمت من بود زنگ زد و گفت: من می خواهم به جبهه بروم، بیا با هم برویم. گفتم: من در حال گذراندن دوره آموزشی هستم و باید به اردو بروم اگر صبر کنی من 10 روز دیگر اردویم تمام می شود، بعد با هم به جبهه برویم. ایشان گفت: نه اگر الآن اینجا بمانم دیگر نمی توانم بروم. روز بعد به پادگان امام رضا (ع) آمد، حال و احوال کردیم، متوجه شدم که سرش را با ماشین زده و محاسنش را هم کوتاه کرده است. گفتم: چرا سر و صورتت را اینطور کردی؟ گفت: برای اینکه می خواهم به جایی بروم که وقتی به آنجا برسم سر و صورتم را کوتاه می کنند. با خودم گفتم: بهتر است همین جا خودم آن را کوتاه کنم.بعد ادامه داد: نمی دانم چرا چند شب است که خواب می بینم عده ای اطرافم را گرفتند و می گویند که فلانی جبهه چیه، جنگ چیه، بهتر است به فکر ماشین زیر پایت، خانه ات، در آمدت و از این طور مسائل باشی. بعد با خودم فکر کردم که این دنیا آنقدر دورم را گرفته که اگر همین الان به جبهه نروم دیگر نمی توانم بروم.همان شب طبق قرار به منزل خاله ام که خواهر ایشان بود رفتم. بعد از نماز به من گفت: فردا صبح عازم جبهه هستم تو می خواهی بیایی، بیا نمی خواهی بیایی بعداً آنجا یکدیگر را خواهیم دید.صبح روز بعد شنیدم که ساعت 30/8 با پرواز و از 330 به منطقه رفته است. من هم 15 روز بعد به جبهه اعزام شدم. روزی که وارد پادگان استقراری 21 امام رضا (ع) در پنج طبقه های اهواز شدم. با حاج معافیان شوهر خاله ام برخورد کردم که تشتی از لباس چرک را می برد که بشوید. ایشان به محض دیدن من حالتی خاص به خود گرفت. من فوراً سلام و احوالپرسی کردم و او خیلی سرد جوابم را داد. با برخورد ایشان یکباره احساس کردم که باید حادثه ای اتفاق افتاده باشد. گفتم: حاجی دائیم کاری شده؟ ایشان گفت: نه چیزی نشده فقط مقداری خراش برداشته. گفتم: چه جوری شده؟ گفت: یعنی یک طوری بد خراش خورده. همانجا فهمیدم که اساسی مجروح شده.بعد آقای مهدی معافیان گفتک ترکش به پشت سر حسین آقا خورده و فعلاً در حالت کما است و بدین طریق آگاه به مجروحیت ایشان و سپس شهادتش شدم.