https://shohada.org/en/node/189934

شناسه خبر: 189934
2022-3-10 06:46

عشق به جهاد

راوی بیژن صمدی: علی آقا خاطره ای را برای من اینگونه نقل کرد :"زمانیکه آیت الله بهشتی به شهادت رسیده بود مردم برای عزاداری به حرم می رفتند من هم در میان سیل جمعیت سینه زنان به سمت حرم حرکت کردم . در حال و هوای خودم بودم که یک دفعه یک نفر دستم را گرفت و بلند داد زد منافق ، تا به خودم آمدم که ثابت کنم منافق نیستم ، مردم به طرف من حمله کردند و حسابی من را کتک زدند . به هر زحمتی بود کارت شناسایی را که نشان می داد من عضو سپاه هستم از جیبم بیرون آوردم و با صدای بلند داد زدم بابا من یک سپاهی هستم، وقتی مردم مطمئن شدند من یک سپاهی هستم دست از کتک زدن من برداشتند من خیلی دوست داشتم بفهمم چه کسی بود که من را به عنوان منافق معرفی کرد اما چون جمعیت زیاد بود نتوانستم او را شناسایی کنم . مدتی از این ماجرا گذشت یک روز من در جمع تعدادی از بچه های بسیجی بودم در آن جمع متوجه فردی شدم که به شکل عجیبی به من نگاه می کرد و می خندید . از او پرسیدم شما چرا می خندی ؟‌ایشان گفت : روز شهادت آیت الله بهشتی را به یاد داری ؟ یک نفر دستان را گرفت و شما را به عنوان منافق معرفی کرد ؟ گفتم : شما از کجا خبر دارید ؟ ایشان گفت : آن کسی که شما را منافق معرفی کرد ، هم اکنون در جمع ما است و از من خواسته از شما معذرت خواهی کنم . خودش خجالت می کشد برای معذرت خواهی جلوی بیاید من به آن بسیجی گفتم : جای شکرش باقی است که از یک حامی انقلاب کتک خورده ایم به آن دوست بگو حلالش کردم ." این خاطره یکی از شیرین ترین خاطره هایی بود که علی آقا برای من تعریف کرد .