https://shohada.org/en/node/191488
شناسه خبر: 191488
2022-3-10 07:08
شوق به شهات
همسر شهید: یک روز عده ای از نماینده ها آمدند خانه مان تا در مورد بحث هایی که در مجلس شده بود به توافق برسند. مأموریت داشتند بروند جبهه، بازدیدی کرده و در آنجا سخنرانی کنند. تلویزیون را روشن کرده بودیم که مسجد شهر فاو عراق را نشان می داد. شهید با دیدن آن مسجد گفت جای سخنرانی هم مشخص شد. می گفت وقتی به عنوان یک نماینده برای رزمنده ها سخنرانی کنم آنها تشویق می شوند و پیشروی هایشان بیشتر می شود. بعد گفت برایم دعا کنید شهید شوم. من هم گفتم بزرگ کردن شش بچه سخت است. نمی توانم و او جواب داد از حضرت زینب(س) یاد بگیر که آن همه برادر و پسرانش را در راه خدا داد. پسرم گفت با اینکه دایی شهید شده و رفته پیش خدا، اما نمی خواهم بابا شهید شود و کلاته ای به پسرمان که آن موقع شش ساله بود، گفت باباجان، اگه من شهید شوم شما هم خدا را دارید.
در ضمن حاجی هیچ وقت با من به خرید نمی آمد ولی روز قبل از رفتنش به جبهه به من گفت برویم خرید کنیم که من خیلی تعجب کردم. برای بچه ها لباس خرید و برای من هم لباسی سیاه، گفتم چرا لباس سیاه می خری؟ گفت عیدی که می رویم بجنورد می خواهم وقتی به دیدار همسران جوان شهدا می رویم تو هم با آنها همدردی کنی و لباس سیاه بپوشی.
مطمئن بودم که به شهادتش آگاه بود. بعد مرا برد فروشگاه مجلس را نشانم داد و بعد فروشگاه بنیاد شهید را، می گفت اگر
گفت برایم دعا کنید شهید شوم.
من هم گفتم بزرگ کردن شش بچه سخت است.
نمی توانم و او جواب داد از حضرت زینب(س) یاد بگیر
که آن همه برادر و پسرانش را در راه خدا داد.
زمانی خواستی خرید کنی اینجا وسایل ارزان تر است. بعد بنیاد شهید را نشانم داد. گفتم اینجا را چرا نشان می دهی؟ جواب داد تو خواهر شهیدی، شاید لازم شد که بیایی اینجا، نگاه کن یاد بگیر که کجاست اگر برای من پیشامدی اتفاق افتاد خودت بتوانی از عهده بچه ها برآیی