https://shohada.org/en/node/192707
شناسه خبر: 192707
2022-3-10 07:25
عشق به جهاد
به روایت از زهرا سیدآبادی : یک شب علیرضا از گله داری به خانه آمد و خیلی ناراحت بود. پیش من آمد و گفت: دفعة اولی که می خواستم به جبهه بروم، مرا برگرداندی. ولی حالا تصمیم گرفتم که بروم. گفتم : برو من هم با تو می آیم. شب مهتابی بود. تا صبح از ناراحتی نخوابید و نگذاشت من هم بخوابم. صبح همانطور که کنار جوی آب مشغول ظرف شستن بودم، دیدم که دامادمان وعلیرضا به همراه رابط بسیج آمدند و گفتند : مادر اجازه می دهید علیرضا را برای جبهه ثبت نام کنیم. گفتم بله اسمش را بنویسید. در آن لحظه علیرضا آنقدر ذوق و شوق می کرد و خوشحال بود که گویی عروسی است. شور عجیبی در وجودش رخنه کرد. به هر حال چند روزی برای آموزش رفت و از آنجا هم به جبهه اعزام شد.