https://shohada.org/en/node/195384
شناسه خبر: 195384
2022-3-10 07:59
خاطرات سیاسی
- اوایل انقلاب همزمان با ماه محرم پدرم از حاج آقای مهمانواز خواستند که جهت ارشاد مردم یک روحانی به روستا بفرستند. برادر روحانی که به روستا آمده بود علاوه بر مراسمات مذهبی در زمینه انقلاب نیز مردم را راهنمایی و ارشاد می کرد و این فعالیت ها جرقه ای شد تا مردم در مقابل رژیم شاه بایستند و بدین ترتیب شعار مرگ برشاه برای اولین بار در روستا طنین انداز شد . و پدرم در این مدت اطراف مسجد کشیک می دادند و مراقب اوضاع بودند و نا گفته نماند سر سپردگان نیز بیکار ننشسته و نواری را ضبط و به پاسگاه گزارش کرده بودند . و به اتفاق برادر روحانی در منزل نشسته بودیم که یکی از اهالی روستا وارد شد و گفت: رئیس پاسگاه با شما کار دارد . من به اتفاق پدرم به پاسگاه رفتیم . رئیس پاسگاه که چشمش به پدرم افتاد گفت: بروید برادر روحانی که در منزل شما پنهان شده را بیاورید و چون آنها با مخالفت پدرم مواجه شدند اشاره به خورجین موتورش کردند و گفتند : که آمده ایم تا مردانگی را بکشیم و پدرم در جواب گفت: پس باید خورجین بزرگتری را می آورم و این را بدانید اگر از روی تک تک ما رد شوید دستتان به روحانی نخواهد رسید و در همین اثنا دو نفر روحانی دیگر را در بخش راز وجرگلان دستگیر کرده بودند و به پاسگاه آورده بودند . اما روستایی کوچک ما بدلیل مقاومت و ایستادگی پدرم و تعداد دیگری از مردم روستا روحانی را تحویل ندادند و رئیس پاسگاه نیز دست از پا درازتر بازگشت.