https://shohada.org/en/node/198692
شناسه خبر: 198692
2022-3-10 08:43
آخرین وداع با خانواده
به روایت از زهرا رحیمی : در آخرین مرتبه ای که پدرم ابراهیم رحیمی قصد داشت تا به جبهه برویم به همراه خانواده عمه و مادربزرگم برای بدرقه ایشان به راه آهن رفتیم . ایشان در راه برای من مقداری شکلات و خوردنی دیگر گرفت و تمام طول راه را تا راه آهن با ایشان بودیم و با من شوخی می کردند. موقع خداحافظی خیلی بی قراری می کردم و اصلا دوست نداشتم از پیشم دور شوند به همین دلیل به پدرم می گفتم :من را هم با خود ببرین ایشان با خنده جواب می داد آنجا جای شما نیست شما میتوانید در همین جا به همراه مادرت به رزمنده ها کمک کنی سپس مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت : برایم دعا کن .دعای شما زود مستجاب می شود وقتی ایشان از پله های قطار بالا رفت حالت عجیبی به من دست داد که انگار دیگر او را نخواهم دید به همین خاطر اشک از چشمانم جاری شد و شروع به گریه کردم وآخرین بار که پدرم را دیدم در حال دست تکان دادن از شیشه قطار بود که کم کم قطار دور شد و من دیگر او را ندیدم .