https://shohada.org/en/node/199154

شناسه خبر: 199154
2022-3-10 08:49

خبر شهادت

به روایت از حسن دقان :شبی که برادرم «محمد جمعه دهقان» به شهادت رسید من در تهران مشغول کار بودم و هیچ اطلاعی از شهادت برادرم نداشتم. آن زمان هم، با یکدیگر در یک خانه مشترک زندگی می کردیم. عملیات والفجر 9 تازه آغاز شده بود. همان شبی که ایشان به شهادت رسید من خواب دیدم «رفت و آمد زیادی به خانه ماست، عده ای می روند و عده ای می آیند. جمعیت زیادی بود درست مثل یک مهمانی» به خوابی که دیدم چندان توجهی نکردم و اصلاً در این وادی نبودم که ممکن است چنین قضیه ای پیش آمده است. در محل کاربودم که تلفنی تماس گرفتند و گفتند:«آقای دهقان سعی کنید هر چه سریعتر خودتان را به مشهد برسانید. اخوی شما مجروح شده و مجروحیت ایشان هم ضربه مغزی است و الان هم در حال کما است.» خودشان برای من بلیط هواپیما تهیه کرده بودند. در فرودگاه تهران منتظر بودم که با خودم گفتم از فرصت استفاده کنم و با منزل تماسی بگیرم و ببینم چه خبری است. اتفاقاً وقتی که تماس گرفتم متوجه نشدند من هستم. گفتم«چه خبر هست.» آنها هم گفتند:«محمد جمعه دهقان شهید شده است.» چون من را نشناختند من هم چیزی نگفتم. در فرودگاه نفهمیدم چه شد، مثل اینکه آب سردی بالای سرم بریزند، متوجه نشدم کجا هستم. برایم سخت بود، به هر شکلی بود سوار هواپیما شدم و بعد از رسیدن به مشهد بلافاصله به منزل رفتم.