https://shohada.org/en/node/199165

شناسه خبر: 199165
2022-3-10 08:49

خبرشهادت

به روایت از فاطمه دهقان : هنوز خبر شهادت پدرم را به ما نداده بودند که خواهرم خواب دیده بود و برای مادرم تعریف کرده بود و گفته بود: «بابا مرده» مادرم گفته بود: «نه، خوابی که دیدی، چیزی نیست». مادرم نیز خودش مثل اینکه خوابی را درباره شهادت پدرم دیده بود و رفته بود مقداری وسایل خریده و تهیه کرده بود. به کسی چیزی نمی گفت. وقتی شنیدم پدرم شهید شده، مادرم گفت: من خواب دیدم پدرت به خوابم آمد و گفت:«من شهید شدم و دیگر برنمی گردم.» دفعه آخری هم که پدرم می خواست به جبهه برود به مادرم گفته بود که من دیگر برنمی گردم، اگر هم برگردم با پای خودم نیستم. کفن کرده هستم که می آیم. یکروز از طرف سپاه آمده بودند تا خبر شهادت پدرم را بدهند. وقتی زنگ منزل را زدند، دوان دوان به طرف درب حیاط رفتیم و درب را باز کردیم. گفتند: «مادرتان هست». مادر را صدا زدیم و آمد. آدرس خانه پدربزرگم را از مادرم خواستند. مادرم گفت: «برای چه می خواهید؟» گفتند: «اگر می شود نشانی را بدهید، کاری داریم.» مادرم فهمیده بود که اینها آدرس را برای چه می خواهند. آنها که رفتند مادرم گریه کنان به طرف منزل دایی اش رفت و گفته بود: «محمد شهید شده است». خیلی ناراحت بود. بعد که پدر بزرگم آمد و خبر شهادت پدرم را آورد، همه ناراحت شدیم. ما که بچه ها بودیم، گریه می کردیم و فریاد می کشیدیم: «بابا شهید شده، دیگه برنمی گردد». مادرم گفت: «عیبی ندارد بچه ها پدرتان جای خوبی رفته، خوشحال باشید که پدرتان شهید شده است.»