https://shohada.org/en/node/199192
شناسه خبر: 199192
2022-3-10 08:49
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی معصومه سلامی: قبل از شهادت آقای دهقان بود که یک شب خواب دیدم، 2 نفر از برادران سپاه همراه با ایشان با ماشین به منزل ما آمدند، درب منزل را زدند و به جای اینکه من اول سلام کنم، آنها سلام و احوالپرسی کردند، برادرانی که همراه آقای دهقان بودند سید بودند و شال سبز به گردنشان بود. بعد از احوالپرسی گفتند: خانم آقای دهقان، ما و ایشان تنها یک ساعت مرخصی داریم و باید هر چه زودتر برگردیم و ایشان را هم همراه خود ببریم. وقتی ایشان وارد منزل شد دیدم کیسه ای دستش است. پرسیدم این کیسه چیست؟ گفت: مقداری گوشت است که برای شما آورده ام. خندیدم و گفتم: شما از کردستان آمدید و گوشت آوردید. گفت: مگر بد است. گفتم: نه. حالا که زحمت کشیده اید و آورده اید. گفت: شما برو و یک ساتور بیاور تا گوشتها را ریز کنم. گفتم: لازم نیست. باشد خودم ریز می کنم. شما یک ساعت دیگر بیشتر مرخصی ندارید و باید بروید و الآن هم که بیرون منتظر شما هستند، ایشان قبول کرد. گوشتها را جمع کردم و داخل یخچال گذاشتم و آمدم نشستم. گفت:خانم چرا این لحاف را برای بچه ها انداختی؟ اینها ماشاءالله بزرگ شده اند و بچه که نیستند. در همان عالم خواب ایشان رفت و از رختخوابهای بالا برداشت و پایین آورد و نشانم داد و گفت:این لحاف و تشک را برای بچه ها بینداز. گفتم باشد و در همین حین از خواب بیدار شدم و دیدم هیچ نیست.