https://shohada.org/en/node/199193
شناسه خبر: 199193
2022-3-10 08:49
خواب و روياي شهيد
راوی معصومه سلامی: محمد می گفت: در منطقه و در عملیات خیبر بودیم. از حمله برگشته بودیم. خیلی گرسنه بودم. بعد از 48 ساعت بعد از عملیات داخل سنگر رفتم. چیزی برای خوردن نبود، حتی یک تکه نان. به یکی از بچه ها گفتم: برو ببین، ته کیسه نان خشکی پیدا می شود. پس از چند لحظه برگشت و گفت : هیچ چیزی برای خوردن نیست. خیلی خسته بودم و می خواستم بخوابم ولی آنقدر گرسنه بودم که خواب به چشمانم نمی آمد. دوستم خوابید و من هم دراز کشیده بودم. در حالت خواب و بیداری بودم، دیدم یک نفر با قامتی رشید وارد سنگر شد و گفت: آقای دهقان، شما نان می خواستید. گفتم: بله. نان داغ و تازه از تنور در آمده بود. نان را در همان حال خواب و بیداری گرفتم و پرسیدم: حاج آقا چه کسی به شما گفته که من نان می خواهم؟ گفت: همین الآن مگر خودت نبودی که گفتی:«خدایا گرسنه ام، چه می شود یک لقمه نانی پیدا شود.» این هم نان، از حمله برگشتی و گرسنه هستی. هنوز می خواستم بگویم، آقا شما، که خندید و دستی تکان داد، خداحافظی کرد و دیگر چیزی از آن مرد ندیدم. بچه ها را صدا زدم و تمام نان را تکه تکه کردیم و هر کدام ذره ای را خوردیم.