https://shohada.org/en/node/199209
شناسه خبر: 199209
2022-3-10 08:49
عشق به ائمه اطهار
راوی صغری دهقان: یکبار از جبهه بود و قرار بود خانواده اش را به قم ببرد. آن موقع 4 فرزند داشت، من به منزلشان رفتم. محمد به من گفت:((ما میخواهیم به قم برویم)) بدون اینکه به من چیزی بگوید به همسرم گفته بود که اجازه می دهید خواهرم را برای زیارت به قم ببریم. رضایت همسرم را جلب کرده و قرار بود، صبح حرکت کنند. از خانه که بیرون آمدم، گفت:(( فردا صبح حاضر باشید که می خواهیم به قم برویم)) گفتیم:((من را هم می خواهی ببری)) گفت:((بله، شما جای مادر هستی و میخواهم شما را به زیارت قم ببرم.)) محمد من را و نیز دختر عمه و خاله ام را هم برای زیارت به قم آورد. به پدرم گفت:((شما می توانید با کاروان به قم بروید ولی اینجا تا به حال نرفته اند و تنها هستند و دوست دارم اینها را ببرم.)) همه وسایل را که لازم بود خودش برداشته بود و گفت:((لازم نیست شما چیزی بردارید)). هنگامی که حرکت کردیم، ابتدا به سوی حرم امام رضا (ع) رفتیم و 3 مرتبه حرم را دور زدیم. محمد گفت:(( یا امام رضا(ع) خودم و این امانتهایی را که اجازه آنها را گرفتم به خدا و شما می سپارم. ما به زیارت خواهرت می رویم.)) به قم که رسیدیم، به زیارت حضرت معصومه رفتیم و از آنجا به جمکران رهسپار شدیم. یک شب را آنجا بودیم. محمد گفت:((دوست دارید یکبار دیگر برای زیارت به قم برویم.)) ما خوشحال شدیم وپذیرفتیم که به قم بیاییم. در قم وقتی برای خرید به بازار می رفتیم و چیزی می خریدیم، محمد نمی گذاشت ما پولش را بدهیم، می گفت:((هر چه دوست دارید بخرید ولی پولش را من میدهم)) هر وقت به محمد می گفتم:((شما خسته شده اید))می گفت:(( نه شما خسته نشوید، ناراحت نشوید، من خسته نمی شوم)) رفتارش در سفر طوری بود که ما اصلا احساس ناراحتی نمی کردیم و خستگی را در چهره ایشان نمی دیدیم.