https://shohada.org/en/node/199220

شناسه خبر: 199220
2022-3-10 08:49

گذشت و اغماض

راوی عبدا.. جعفری: در منطقه مهران بودیم. می خواستیم تعدادی راننده را تعویض نماییم. شب بود که به طرف ایلام آمدیم و همراه با چند نفر راننده جدید و تازه نفس به منطقه باز گشتیم. دشمن دید کافی بر جاده داشت و ما مجبور بودیم با چراغ خاموش حرکت کنیم.منطقه و سنگرها برای ما آشنا بود، اما راننده های جدید آشنایی زیادی با منطقه نداشتند. به مقر که رسیدیم، من از ماشین پیاده شدم و بدون اینکه به راننده ها را به آقای دهقان بگویم، راننده ها را تنها گذاشتم و آمدم. بنده های خدا، سنگر به سنگر دنبال من می گشتند. شام را خورده بودیم و می خواستیم بخوابیم که ناگهان راننده ها وارد سنگر شدند و گفتند: «آقای جعفری چرا ما را به حال خود رها کردید و با خود نیاوردید؟» آقای دهقان چیزی به روی خود نیاورد، و به من گفت: «با شما کار دارم». گفتم:«مگر چی شده؟» گفت: « بعداً می گویم». با روحیاتش آشنا بودم، اگر از کاری ناراحت می شد، همانجا نمی گفت: «چرا این کار را کردی». فهمیدم جلوی راننده ها نمی خواهدحرفی بزند. گفت: «انشاءالله خط که رفتیم با هم تسویه حساب می کنیم». دانستم آقای دهقان به خاطر اینکه راننده ها را راهنمایی نکردم و سنگرشان را نشان ندادم، ناراحت شده است و درباره این قضیه مستقیم حرفی نزد.