https://shohada.org/en/node/199231

شناسه خبر: 199231
2022-3-10 08:49

همت در رفع مشکل ديگران

راوی صغری دهقان: یکروز حواله سیمان داشتم، محمد محل کارش بود که با او تماس گرفتم و گفتم: حواله سیمان رسیده است و می خواهم بروم بگیرم. گفت: چند کیسه است؟ گفتم: 60 کیسه است. به محل کارش واقع در ملک آباد رفتم و بیرون منتظر او ایستادم. ساعت تقریباً 2 بعد از ظهر بود که بیرون آمد و گفت: چرا درب ماشین را باز نکردی و نرفتی داخل ماشین بنشینی؟ گفتم: فکر کردم در ماشین قفل است. گفت: نه در ماشین را قفل نکردم. وقتی خواستیم برویم محمد گفت: نیاز نیست شما بیایی. من حواله سیمان را می گیرم و می آورم. 60 کیسه سیمان را آورد. هنگامی که می خواست دستهایش را بشوید دیدم دستهایش سیاه شده است. گفتم: چرا خودت را به زحمت انداختی و این کار را کردی؟ من ناراحت شدم. خنده ای بر لبانش نقش بست و گفت: من کاری نکردم. فقط پوست دستم نازک شده است و سیاه شده. به زندگی ما بسیار کمک می کرد و می گفت: اگر من زنده باشم، نمی گذارم تو ناراحت شوی و احساس تنهایی کنی، اگر جانم هم از بین برود باز هم نمی گذارم تو ناراحت شوی.