https://shohada.org/en/node/199246
شناسه خبر: 199246
2022-3-10 08:49
خاطرات جنگي
راوی عبدا.. جعفری: در منطقه کله قندی، یکی دو شب را در خط بودیم. چند نفری از جمله من، آقای دهقان، سردار نظرنژاد، آقای ابراهیمی و آقای شریف- که بعدا همگی اینها شهید شدند-با هم به عقب برگشتیم. به بچه ها پیشنهاد رفتن به حمام را دادم و گفتم:«الآن سه چهار نفری رفتن به حمام درست نیست.» گفتم:«بابا چقدر سخت می گیرید، برویم حمام و یک مشت و مالی» همدیگر را بدهیم تا حداقل یک یادگاری داشته باشیم شاید عملیات شد، رفتیم و چند نفری از ما برنگشتند. ساعت تقریبا 12 شب بود که به مقر رسیدیم. آقای دهقان گفت:«دیر وقت است، شما بروید. من می مانم و شام را آماده می کنم.» گفتم:«نه، اگر قرار به رفتن باشد باید همه برویم و گر نه تنهایی نمی رویم.»ایشان موافقت کرد و همه با هم به حمام رفتیم. اخلاق عجیبی داشت. برایش مهم نبودکه من فرمانده ام و فلانی نیروست و حتما باید نیرویش غذا را آماده نماید. بیشتر کارهای عمومی را خودش انجام می داد. هر وقت می خواست لباس بشوید می گفت:«فلانی، شما هم لباسهایت را بیاور تا بشویم.» می گفتم:«شما فرمانده ای و ما نیروی شما هستیم.» اما آقای دهقان می گفت:«چه فرقی می کند، ما همه اینجا آمده ایم تا برای اسلام خدمت کنیم.»