https://shohada.org/en/node/199422

شناسه خبر: 199422
2022-3-10 08:51

عشق به جهاد

به روایت از علی اکبر شکوری زارع : یادم می آید آخرین باری که به اتفاق ایشان به جبهه اعزام شدیم ابتدا من برای جبهه در بسیج ثبت نام نمودم روز اعزام مسلم برای بدرقه من به اسفراین آمد تا ضمن بدرقه من از پدر و مادر نیز خبر بگیرد مسلم فارغ التحصیل شده بود و حدود دو یا سه ماهی بود که به عنوان معلم در منطقه طرقبه روستای نیریزی مشغول به تدریس بود ایشان در بسیج اسفراین رو به من کرد و گفت : شما یک رزمنده هستید آیا می توانید من را هم با ماشین خودتان به مشهد ببرید . من هم در جواب گفتم : نخیر این اتوبوس فقط رزمندگان را می برد . مسلم گفت : من هم یک رزمنده هستم به ایشان گفتم : رزمنده بودی ولی الان یک معلم هستی . ایشان بدون اطلاع ما قبل از اعزام در بسیج اقشار مشهد در پادگان نخریسی ثبت نام کرده بود روزی که ما به مشهد رسیدیم دیدم که مسلم به محل اعزام نیرو آمده . سوال کردم مگر شما درس نداری؟ گفت : ما دو سه روز تعطیل هستیم . گفتم : شما که تعطیل بودی چرا درشهرستان نماندی و فوراً برگشتی؟ گفت : من دوست دارم از مشهد شما را بدرقه کنم وقتی درپادگان بودیم به ما گفتند : که تمامی نیروها تا دو روز در مشهد می مانند و اعزام نمی شوند من و مسلم هم ازفرصت استفاده کردیم و به زیارت حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) رفتیم . بعد از زیارت مسلم به من گفت : مصیب حالا که دو روز وقت داریم بیا با هم عکس یادگاری در مقابل حرم آقا امام رضا (ع) بگیریم تا فردا ظاهر شود و این کار را کردیم . به هر حال روز اعزام فرا رسید وقتی مسلم مرا به درب بهداری جهت واکسن ضد کزاز برد خودش نیز واکسن زد . گفتم : مسلم شما چرا واکسن زدی گفت : این واکسن ضرر ندارد ایشان اعزام خودش را به جبهه از من پنهان می کرد که مبادا من منصرف شوم وقتی که خواستیم از پادگان به ایستگاه راه آهن برویم . حدود نیم ساعت مسلم از من جدا شد وقتی آمد پرسیدم کجا بودی؟ گفت: حیف است که شما به جبهه بروی و من نیایم من از تصمیمی که برادرم مسلم گرفته بود خوشحال شدم وقتی با خوشحالی من روبرو شد واقعیت را گفت که من در بسیج اقشار ثبت نام کرده ام و نیم ساعتی که از شما جدا شدم برای حضور و غیاب به گروهان خودم رفتم این هم بلیط قطار من برای اینکه دراین سفرتا تهران همراه هم باشیم من هم شماره صندلی ایشان را یادداشت و در تهران برای آخرین دفعه با هم خداحافظی کردیم و دیگر همدیگر را ندیدیم مسلم به اهواز تیپ 21 امام رضا (ع) و من نیز به کردستان تیپ ویژه شهدا اعزام شدم تقدیر چنین بود که ایشان در عملیات والفجر 8 شرکت کند و شب بعد از عملیات والفجر 8 من به همراه چهار پنج نفر از بچه های روستایمان در محل عملیات والفجر 9 منطقه مریوان بودیم شب عملیات به یکی از برادران روستایمان که پاسدار بود گفتم: حسین جان روستای ما در این دو عملیات حتماً شهید دارد ولی معلوم نیست چه کسی باشد بعد از گذشت پنج شب از عملیات با خودم گفتم که : ما همگی سالم هستیم پس چطور آن روز به من یقین شده بود که یکی از افراد روستای ما شهید می شود با خود گفتم : نکند برادرم مسلم شهید شده باشد وقتی از عملیات برگشتم وارد مقر گردان امام سجاد که مستقر در میاندوآب بود شدم . تمام عکس شهدای آن گردان که در عملیات والفجر 9 به شهادت رسیده بود را جلوی آسایشگاه گذاشته بودند من هم خیلی خسته شده بودم از سپاه اسفراین با آنجا تماس گرفته بودند که من هر چه زودتر به اسفراین برگردم ولی فاصله منطقه عملیات تا محل گردان زیاد بود که نتوانسته بودند به من اطلاع دهند وقتی وارد گردان شدم از قبل خبر شهادت برادرم را به معاون گردان برادر علی نیا از برادران شیروان روستای زیارت اطلاع داده بودند ایشان مرا به بیرون برد تا با هم مقداری قدم بزنیم و بعد از کمی صحبت درباره شهادت تعداد زیادی از برادران، خبر شهادت برادرم را به من دادند . آن وقت بود که با خودگفتم آن یقینی که به من رسیده بود شهادت برادرم مسلم بود و من 19 روز پس از شهادت برادرم به روستا برگشتم.