https://shohada.org/en/node/199674

شناسه خبر: 199674
2022-3-10 08:55

عشق شهادت

به روایت از اسماعیل دامادی : به یاد دارم آن زمان ما در روستای چناران سکونت داشتیم که برای ادامه تحصیل به روستای آبیز که در چند کیلومتری روستایمان قرار داشت آمدم . روزی مادرم و برادرم محمد به آبیز آمدند و بعد از اتمام کارهایمان به سر مزار شهدا رفتیم در آن زمان فقط سه شهید در آنجا دفن بودند . وقتی به سرخاک آن شهیدان رفتیم متوجه شدیم که برادرم محمد با آنها و به خصوص دو نفرشان دوست صمیمی بود، محمد گفت :من به حال این شهیدان غبطه می خورم که واقعا انسانهای سعادتمندی می باشند و به دنبال آن از مادرم خواست که بدون تعارف سخنی را از او قبول کند ،که مادرم از او خواست که حرفش را بگوید که گفت:مادر جان این دفعه که به جبهه بروم شهید می شوم قبرم را کنار قبر شهید صالحی قرار دهید مادرم ناراحت شد و گفت این چه حرفی است که می زنی ،ولی محمد گفت :این فقط یک سفارش بود تا اینکه موقعی که می خواست به جبهه اعزام شود ،مادرم با چشم اشک آلود او را بدرقه می کرد ولی برادرم همواره می خندید و خوشحال بود و می گفت :خوب نیست که گریه کنید که گریه کنید و راضی نیستم حتی اگر شهید هم شدم برایم گریه کنید چه برسد به حالا . گویا به او الهام شده بود که این بار شهید می شود . که همانگونه هم شد بعد از مدتی در جبهه خبر شهادتش را برایمان آوردند و ما بنا به سفارشی که قبل از شهادتش کرده بود او را همانجایی که سفارش کرد به خاک سپردیم.