https://shohada.org/en/node/199704

شناسه خبر: 199704
2022-3-10 08:55

عشق به جهاد

به روایت از بی بی عذرا رضایی : چهارده سالش بود و می خواست برود جبهه گفته بودند باید یک سری فرم را پر کنی و پدر و مادرت امضاء کنند و شناسنامه اش را هم دستکاری کرده بود. پیش پدرش رفته بود و گفته بود می خواهم بروم جبهه پدرش گفته بود. برو من کاری ندارم و بالأخره امضاء گرفته بود و بعد به من می گفت: بیا و امضاء کن می گفتم: نه، هنوز چهارده ساله ای صبرکن. و در همین جا فعالیت کن ولی او آن قدر عشق داشت برود. که اصلاً ساعت شماری می کرد. که چه وقت برود. یک روز خوابیده بودم و چون گفته بودند. حتماً از مادرت امضاء بگیری و او هم توی خواب انگشت مرا گذاشته بود روی نامه اش یک دفعه بیدار شدم گفتم: چکار می کنی. گفت: دیگر تمام شد و شروع کرد به غش غش خندیدن آنقدر خوشحال بود. بعد هم برای رضای خدا و اسلام بود خوب راضی شدم.