https://shohada.org/en/node/200379
شناسه خبر: 200379
2022-3-10 09:04
هوش و استعداد
به روایت از علی اکبر خادمان حسینی : آخرین دفعه ای که برادرم ابو الفضل خادمان الحسینی به مرخصی آمده بود و قصد داشت دوباره به جبهه برود به خانه تمام اقوام و فامیل رفت و از آنها خبر گرفت و حلالیت خواست . روز اعزامش با او به تهران رفتیم ایشان ساعت 12 بلیت قطار داشت به او گفتم : ما یک دختر عمه ای اینجا داریم در تهران که هر وقتی مرا می بیند گلایه می کند که محسن از این راه به اهواز می رود و هیچ وقت به ما سر نمی زند ، ایشان به داخل راه آهن رفت و وقتی برگشت متوجه شدم که بلیتش را عوض کرده و برای ساعت 4 بعد از ظهر گرفته است بعد به من گفت : بیا به خانه دخترعمه برویم با هم به آنجا رفتیم و نهار را در آنجا بودیم . ایشان از دختر عمه ام معذرت خواهی کرد که هر وقت می آمده به دیدن ایشان نمی آمده است . بعد از صرف نهار و دید و بازدید حدود ساعت 3 بلند شد و گفت : بیا برویم تا دیر نشده ، من هم به خاطر اینکه زود تر برسیم موتور شوهر دختر عمه ام را قرضی گرفتم تا او را برسانم . بعد از کمی که از خانه ی آنها دور شدیم به من گفت : که شما خیلی کند می رانید نگه دار تا من بنشینم این کار را کردم و به او گفتم : شما که خیابانهای تهران را بلد نیستید و این دفه دوم شماست که به تهران آمده اید ایشان خنده ای کرد و از یک مسیر میان بر رفت . من که متعجب پشت سر آن نشسته بودم نمی دانستم چطور او را از لا به لای ماشینها عبور می کند و این مسیر را از کجا یاد گرفته است وقتی به راه آهن رسیدیم از موتور پیاده شد و صورت مرا بوسید و خداحافظی کرد من که هنوز حاج و واج مانده بودم تا خواستم او را صدا بزنم دیگر ندیدمش با اینکه فاصله بین جایی که او پیاده شده بود تا دفتر راه آهن حدود چهار صد پانصد متر بود ولی به یک چشم زدن او ناپدید شد و او را دیگر ندیدم و این خاطره برایم تا به حال مانده است که او مسیر یاد نداشته را با آن موتور سواری ازکجا آموخته بود .