https://shohada.org/en/node/200756

شناسه خبر: 200756
2022-3-10 09:10

تهجد و عبادت

به روایت از عذرا بیگم حسینی ثانی : دفعه آخر قبل از آنکه سید اسماعیل به جبهه برود چون شب 22بهمن بود به پشت بام رفت و با صدای رسا الله اکبر گفت.به طوری که صدای او در کوچه های اطراف پیچید.بعد از مدتی از پشت بام پایین آمد و جعبه شیرینی که خریده بود به مهمانها تعارف کرد.در پایان شب بعد از رفتن مهمانها خوابیدیم.ساعت سه ونیم الی چهارو نیم شب بود که از خواب بیدار شدم. سید اسماعیل را در حال خواندن نماز شب دیدم در همین لحظه صدای درب حیاط به گوشم رسید.با حالتی مضطرب از اینکه چه کسی است در این وقت شب در می زند.درب حیاط را باز کردم.دوستان او را ساک به دست پشت در دیدم.بعد از سلام واحوالپرسی یکی از آنها گفت:آقای حسینی هستند؟ گفتم:بله چکار دارید؟گفت:قرار است با ایشان به منطقه برویم به همین خاطر به دنبال ایشان آمدیم.بعد از گفته دوستش بطرف اتاق سید اسماعیل رفتم گفتم:سید اسماعیل دوستانت برای رفتن به جبهه به دنبالت آمده اند.اگر برایت امکان دارد شما فردا صبح برو.گفت:نه دوستانم زحمت کشیده اندودنبالم آمده اند من باید بروم چه فرقی دارد که حالا بروم یا فردا صبح و آماده رفتن شد. هنگام خداحافظی من آینه و قرآن و کاسه آب را در سینی گذاشتم بعد از اینکه او را از زیر آینه وقرآن رد کردم به پشت سرش آب ریختم.با ریختن آب بر روی زمین سرش را برگرداند وگفت:همسرم برای چه به پشت سرم آب می ریزی؟گفتم:برای اینکه انشاء الله به سلامت بروی وبرگردی.به من نگاهی کرد و لبخند زد و بدون اینکه حرفی بزند فقط سرش را تکانی داد و رفت.همان لحظه احساس کردم که ایندفعه او دیگر برنمی گردد.من نگران به داخل منزل رفتم صبح روز بعد منتظر تلفن سید اسماعیل بودم.با صدای زنگ تلفن فورا گوشی را برداشتم.سید اسماعیل بود.بعد از حال واحوال پرسی گفت:من در مشهد هستم و منتظریم که مارا با هواپیما به منطقه ببرند شما نگران نباش و خداحافظی کرد 24روز از این جریان گذشت هیچ خبری از ایشان دریافت نکردم و در نگرانی شدیدی به سر می بردم چون تا آن زمان بی سابقه بود که او ما را از احوال خود بی خبر بگذارد و از طرفی اعمال او در این اعزام به نظر عجیب و غریب می آمد.تا اینکه خبر شهادت او را برای ما آوردند.