https://shohada.org/en/node/200994

شناسه خبر: 200994
2022-3-10 09:13

عشق به ائمه اطهار (ع) 1

به روایت از محمد حسن حسین زاده : تازه وارد سپاه شده بودم ولی چون قبلا" در بسیج مشغول خدمت بودم ، با شهید بزرگوار سعید ا... قائمی آشنایی داشتم . برادر قائمی به من گفت: جبهه به چند نفر که بتوانند مسئولیت قبول کنند نیاز دارد . آیا حاضری با ما بیایی ؟ گفتم: بله این آرزوی من بود. روز بعد همین که وارد سپاه شدم ،شهید قائمی به طرف من آمد و با خوشهالی گفت : قرار است به جبهه برویم . اسم شما را هم نوشتم . گفتم : کار خوبی کردی . رفتم ساکم را بر داشتم و بر گشتیم . موقعی که حکم ماموریت را نوشتند به ما گفتد :ماشین بنیاد شهید می خواهد به مشهد برود . من ، شهید قائمی ، شهید زنده و برادر پیرامی با هم دیگر به مشهد رفتیم . برادر عزیز ، شهید قائمی گفت: بوی شهادت می آید چه خوب است که هر 3 نفر با هم شهید شویم و جنازة ما را با همین ماشین بنیاد شهید بر گردانند . شهید فایده بعنوان فرمانده گردان ،شهیدقائمی بعنوان فرمانده گردان و من بعنوان دستیار گروهان شهید قائمی برگزیده شدم . موقعی که می خواستیم به خط مقدم اعزام شویم ، شهید قائمی پولهایش را به من داد و گفت : اگر من شهید شدم آن را به خانواده ام برگردان . پوتینهایش را به شهید جان احمدی داد و پیراهنی را که در مشهد خریده بود به برادر پیرامی داد . در آخرین لحظات حساس با شهید قائمی در یک سنگر بودیم و منتظر بودیم که فرمان حمله را کی صادر می کنند . شهید قائمی در سنگر نشست و وصیت نامه اش را نوشت . نزدیک غروب مسئولین خط و فرماندهان آمده بودند تا از بچه ها سرکشی کنند و از روحیات بچه ها مطلع گردند . گفتند : آماده باشید که امشب حمله می کنیم. در سنگر نشسته بودیم و با یکدیگر شوخی و صحبت می کردیم .شهید قائمی گفت: برادر حسین زاده تو شهید می شوی . گفتم :نه برادر ،من شایستگی شهادت را ندارم . ولی تو از چهره ات مشخص است که شهید می شوی . اگر شهید شدی مرا هم پیش خدا شفاعت کــــــــــن. پس از مدتی ناگاه شهید سعید داخل سنگر شد و گفت : بچه ها خودتان را آماده کنید که می خواهیم جلو تر از بچه ها برویم تا محوری را که می خواهیم در آن عملیات انجام دهیم ،شناسایی کنیم . پس از شناسایی بر گشتیم و هر کس به سنگری رفت .ساعت شش و نیم ،هفت بود که دستور حرکت صادر شد .من به شهید قائمی گفتم :در کجای محور باشم . گفت : بیا جلو تر و پشت سر بی سیم چی حرکت کن . چون دشمن از حرکت ما آگاه شده بود ما را زیر آتش توپخانه گرفت . پشت سر هم منور می زدند و هوا از نور منور ها روشن شده بود .ولی بچه ها بدون اینکه حتی کوچکترین ترسی به خود راه بدهندبه طرف جلو حرکت می کردند . شهید فایده (فرمانده گردان )به بچه ها گفته بود : اگر کسی حتی روی مین رفت و دست و پایش قطع شد نباید صدای خود را بلند بکنند زیرا دشمن ممکن است متوجه شود و ما را هدف بگیرد . اگر کسی که سر وصدا می کند،کشته شود شهید نیست چون او باعث ریخته شدن خون چند نفردیگر هم می شود و چنین کسی مثل یک جاسوس است که به دشمن اطلاع می دهد. و به همین جهت بچه ها با سکوت هر چه تمامتر حرکت می کردند. شهید قائمی در حالیکه با سرنیزه اش سیم خارداری را که سر راه رزمندگان بود قطع می کرد ،ناگهان تیری خورد و به زمین افتاد . گویی این تیر از صدامیان ماموریت داشت که او را به طرف معشوقش به پرواز در آورد . شهید فایده دست در پشت همان سیم ها از ناحیه پا مجروح شده بود و کسی متوجه نشده بود و از آنجا صدا می زد جلو بروید فایده اینجاست . بروید جلو که عراقیها فرار کرده اند. بچه ها داخل کانال رسیده بودند ولی گویی کسی را گم کرده بودند و به دنبالش می گشتند . گفتم برادر ها بروید جلو . یک نفر گفت : فرمانده شهید شد . من خودم دیدم . ما دیگر فرمانده نداریم .صدا ها در داخل کانال پچید و همه متوجه شدند . گفتم برادران بروید جلو ، فرمانده واقعی امام زمان است . امام زمان فرماندهی را به عهده دارد . با گفتن این جمله، بچه ها قدرت قلبی گرفتند و ازکانال سیم خار دار که مین هم داشت گذشتند . برای من جای تعجب بود که چگونه از کانال گذشتیم و به خاکریز رسیدیم ، عراقیها فرار کرده بودند و کسی آنجا نبود . اینجا بود که من یقین پیدا کردم که امام زمان کمکمان کرده است .