https://shohada.org/en/node/201013

شناسه خبر: 201013
2022-3-10 09:13

اولین اعزام

به روایت از محمدحسین حسین زاده : وقتی برادرم محمدحسن می‌خواست به جبهه برود از نظر سنی دو سال کم داشت بدون این که به پدر و مادرم چیزی بگوید رفته بود شناسنامه‌اش را با تیغ تراشیده بود و سنش را بزرگ کرده بود بعد فتوکپی گرفته بود و به بسیج رفته بود و گفته بود اسم مرا بنویسید که می‌خواهم بروم جبهه به ایشان گفته بودند رضایت پدر و مادر را می‌خواهیم گفته بود رضایت پدر و مادر را نداشته باشیم چه می‌شود خودم می‌خواهم بروم جبهه پدر و مادرم که نمی‌خواهند به جبهه بروند گفته بودند چون تو پسر کوچکتر خانواده هستی حتماً باید رضایت‌نامه بیاوری آن روز پدرم نبوده محمدحسن وقتی خانه می‌رود می‌بیند مادرم خواب است توی خواب انگشتان او را جوهری می‌کند و به کاغذ می‌زند وقتی مادرم بیدار می‌شود می‌بیند انگشتش جوهری است می‌گوید چرا انگشتم جوهری است چه کار کردی حسن جان برادرم می‌گوید از من راضی باشید من می‌خواستم بروم جبهه دیدم راضی نمی‌شوید وقتی شما خواب بودید انگشتان را جوهری کردم می‌خواستم رضایت شما را ببرم گفت مادر جان من که رضایت دارم پدرت اگر بفهمد ناراحت می‌شود تو برادر بزرگتر داری تو چرا می‌خواهی بروی برادرم گفت هرکس وکیل وصی خودش است من وکیل وصی خودم هستم و می‌خواهم بروم من به ایشان گفتم اخوی جان شما باشید من می‌روم گفت: نه شما تشکیل خانواده دادید من مجرد هستم اینجا باشم شما پهلوی خانواده‌ات باش پدر و مادر را هم مواظب باش و خواهشی که دارم این‌ها را دلداری بده اینجا بسیج او را رد می‌کند می‌رود به مشهد ودر مشهد هم یک هم سنی که او را هم به جبهه نبرده بودند پیدا می‌کند و دوتایی سوار قطار می‌شوند و به اندیمشک می‌روند اخوی ما که شناسنامه‌اش را نگاه می‌کنند می‌بینند زیاد چیزی ندارد بعد به جبهه اهواز که می‌رود آنجا یکی از بچه‌ها رامی‌بیند می‌پرسد چطور شد که آمدید می‌گوید همان کسی که ما را طرف جبهه کشید همان طرف هم ما را آزاد کرد و گفت موقعی که می‌خواست قطار راه بیفتد من از لوله جای تنور آشپزخانه فرار کردم همان موقع خودم را انداختم روی با قطار می‌گوید قبل از این که شما بیایی توی ایستگاه قطار وایستی من از پشت بام خودم را گرفتم سریع آمدم پائین.