https://shohada.org/en/node/201664
شناسه خبر: 201664
2022-3-10 09:21
شجاعت و شهامت 2
به روایت از ن.م غیور : عراق در منطقه نبا یک عملیات سنگینی را شروع کرد و آنچنان آتش میریخت که شاید بیش از یک سالی که از جنگ می گذشت در آن عملیات مهمات مصرف کرد نیمه های شب دیدم یکی از نیروهای نگهبان آمد و ما را بیدار که و گفتند که به اصطلاح عراق پاتک کرده است بعد که ما به سر تپه رفتیم دیدم بله عراق با لشگر خیلی قوی وارد شده است . ظاهرا قصدش این بود که از طریق نبا بیاید و بچه هایی را که توی چزابه بودند دور بزنند و همین امر هم وظیفه ما را بسیار سنگین می کرد که بتوانیم جلوی شمن را لا اقل تا صبح یا فردا ظهرش بگیریم که نتوانند نیروهای چزابه را دور بزنند . ما به فرماندهان که در پایگاه المهدی وجود داشتند بی سیم زدیم شاید حدود ساعت 4 صبح بود که ما مشغول دفاع بودیم که دیدیم برادر ولی الله چراغچی با جانشینش تشریف آوردند ، چیزی که مورد توجه ما قرار گرفت این بود که چه طور توانسته بود با این حجم سنگین آتش از ممنطقه پشت جبهه توانسته بود خودش را رد کند و به خط مقدم برساند . من آمدم طبق رفاقتی که داشتیم ایشان را دعوا کردم و گفتم که شما حق نداشتید که اینجا بیایید و فقط باید از طریق بی سیم دستوراتی بدهید و یا نیرو می فرستادید . ایشان خندید و خیلی با حالتی که انگار اینجا جنگ نیست ، هیچ اتفاقی نمی افتد ، ایشان با وضع جسمنانی که داشتند حقیقتا وقتی که امدند مثل اینکه مالک اشتر به خط ما اضافه شده و ما بدون هیچ ترس و واحمه ای می شود گفت نیرویی چند برابر گرفته ایم ، انقدر تحت فشار بودیم که اکثر افراد می گفتند ما می رویم چند رکعتی نماز بخوانیم و بعد می آییم که باز شروع کنیم . برادر ولی گفت من پائیم می روم و بر می گردم ، چون تپه خیلی بلند بود وقتی آمدم پائین دیدم که رفتند دو رکعت نماز وسط بیابان خواندند. شاید نیرویی خدایی به سوی ایشان آمده بود و تا لحظات آخر که سه چهار روز طول کشید ایشان پیش ما بودند.