https://shohada.org/en/node/201694
شناسه خبر: 201694
2022-3-10 09:21
مظلوميت شهيد
راوی علی اصغر برقبانی: من یادم است روزی یک پیرمردی داشت رد می شد و خیلی دری وری به ولی اله چراغچی می گفت . می گفت این چراغچی آمده و بچه های مردم را به کشتن داده است خیلی اهانت می کرد ، من خنده ام گرفت و نگاه کردم دیدم ولی الله متوجه شده است به من گفت ، اصغر برویم و بنیشینیم آقای چراغچی آمد جلوی این پیرمرد را گرفت و سالم و احوالپرسی کرد و گفت ، بابا چی شده است گفت : هیچی یک فلان فلان شده ای که می گویند چراغچی است همه بچه های مردم را به کشتن داده است . بعد اقای ولی گفت : تو چراغچی را می شناسی گفت : اگر چراغچی را ببینم با یک بیل می زنم و می کشمش . برادر ولی گفت اژر یک اسلحه ای دستت باشد و چراغچی را ببینی می زنی و می کشی ، گفت : بله . وقتی من این صحنه را بیاد می آورم بغض گلویم را می گیرد و طاقت نمی آورم . چراغچی اسلحه را از کمرش در آورد و به آن پیرمرد داد و گفت : عمو این را بگیر ، وقتی چراغچی را دیدی بکش ، نحوه گرفتن سلاح و تیراندازی را هم به او یاد داد و او حتی یک تیر هوایی هم شلیک کرد . بعد گفت ولی الله چراغچی من هستم . اگر می خواهی بکشی آماده ام . بخاطر خلافهایی که کرده ام باید جواب بدهم . تا فهمید ایشان چراغچی است اسلحه از دستش افتاد و گفت چی ؟ گفتم راست می گوید . گفت راست می گویی . بعد ایستاد و اسلحه را انداخت و زد به سرش و شروع به گریه کرد . چراغچی ایشان را بغل کرد و صورتش را بوسید و گفت اشکال ندارد شاید من خلاف کردم . شما اگر می توانید مرا بکشید و تنبیه کنید من آمده ام.