https://shohada.org/en/node/201699

شناسه خبر: 201699
2022-3-10 09:21

خاطرات جنگي

راوی علی اکبر زنده دل: یک روز با برادر ولی الله چراغچی توی سنگر فرماندهی نشسته بودیم . نزدیکی غروب که رضا ایزانلو آمد و گفتش آقا ولی می خواهیم برویم امشب شغال بیاوریم . بعد هم همان شب رفته بود 8 تا عراقی آورده بود و بعد از آن تعریف می کرد : رفتیم آنجا و دیدیم که دست می زنند و می رقصند و ما هم دیدیم هیچ کس متوجه نیست . ما هم رفتیم و از قسمت ترکش گیر جلو رفتیم و رسیدیم ، همینطور ایستادیم . کمی نگاهشان کردم . دیدم کسی به من توجه نمی کند . یکی از آنها هم یک نگاهی به من کرد و باز مشغول دست زدن شد و متوجه نشد که ما بیگانه هستیم . بعد که ظاهرا فکر کرده بود و متوجه شده بود تیز به من نگاه کرد . من هم آنجا سرنیزه را در آوردم . انها فهمیدند من ایرانی هستم و خیال کردند که من تنها نیستم و فکر می کردند مثل اینکه عملیات شده ، بدبخت ها همه شان می گفتند : ادخیل الخمینی ، ادخیل الخمینی و دستاهیشان را بالا کردند . من یکی یکی انداختمشان پشت خاکریز و به حساب با اسلحه اینها را راه انداختم جلو و آوردم . حالا ما که اسیرهایش را ندیدیم و لی خودش این طوری می گفت .