https://shohada.org/en/node/201813
شناسه خبر: 201813
2022-3-10 09:22
خاطرات جنگی
به روایت از ام لیلا لعل جنگی :وقتی که احمدرضا برای بار سوم به مرخصی آمد برای من تعریف کرد و گفت: در یک ماموریت که پانزده نفر حضور داشتیم، مجروح شدیم به داخل غاری برویم و تا دو روز امکانات و آب نداشتم. بعد از چند نفر از بچه ها گفتند: اگر اینجا بمانیم از تشنگی و گرسنگی تلف می شویم. بیایید برویم بیرون یا ما را می کشند و یا ما آنها را به هلاکت می رسانیم. شب شد و همه به راه افتادیم و یک صدا با هم ندای الله اکبر سر می دادیم. در همین لحظه تعدادی از نیروهای دشمن دستهایشان را بالای سر خودشان گرفتند و به عنوان اسیر خودشان را تسلیم کردند. وقتی به ما رسیدند و دیدند که تعداد ما خیلی کم است به زبان عربی یکدگر را فحش می دادند و از کرده خودشان پشیمان بودند. بعد یکی از بچه ها که اهل خرمشهر بود به طرف آنها رگبار بست و چند نفر از آنها را به هلاکت رساند. به او گفتم چرا این کار را کردی آنها که خودشان را تسلیم کرده اند. بعد رو به من کرد و گفت: تقصیر شما نیست. شما وضعتان مناسب است و هیچ فکر و خیالی ندارید. در خرمشهر سی نفر از بچه های فامیل ما به مدرسه رفتند ولی هیچگاه بر نگشتند و بعد هلی کوپتری آمد و اجساد و اسراء را برد.